تبليغاتX
هفت پیچ (یادداشتهای یک زنجانی)

قالب وبلاگ

هاست لينوكس

مرجع راهنمای وبلاگ نویسان

سفارش طراحی اختصاصی قالب وب سايت و قالب وبلاگ

طراحي وب

شارژ ایرانسل

فال حافظ

هفت پیچ (یادداشتهای یک زنجانی)

 


همین
 دوست دارم باز هم در این وبلاگ بنویسم، اما یک چیزی جلویم را می گیرد. وقتی بسیاری از نوشته

های قبلی را می خوانم و حس می کنم که بسیاری از نوشته ها و احساس ها فقط توهم بوده، فکر

می کنم از کجا بفهمم مسایلی هم که امروز دغدغه ام هستند توهم نیستند؟ واقعیتی که بعد از گذشت

 سال ها به این نتیجه نرسی که توهم بوده، چه چیزی است؟ واقعیتی که بعد از گذشت سال ها به

نظرت سرکاری نیاید




نویسنده : محمد تاریخ : جمعه یکم اردیبهشت 1391      

درون من
نوشتن از چیزای خوب همیشه برام سخت بود ...حقیقت زندگی گاهی تلخی به همراه داره ..

گاهی از دنیای اطرافم دور می شم ...گاهی فراموش می کنم دیگران جور دیگه ای فکر می کنن

گاهی از احساس مردم نسبت به ابزار تکنولوژی تنفر پیدا می کنم از این همه تعلق به موبایلشون

بعد چند سال فروش و تعمیر موبایل هنوز هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم ....

همیشه مشتری دوست داره بدونه من چه موبایلی دارم ...دیدن قیافشون بعد دیدن یه گوشی ساده

دیدنیه...گرچه مجبورم هر روز از آخرین اطلاعات در مورد دنیای موبایل اگاه بشم اما دوست ندارم

تعلق آویزون روحم بشه ...کسانی که تازه وارد این کار شدن اغلب برای کار آموزی معرفی می شن

اما بعد دیدن سختی ها و مشکلات تعمیرات موبایل ترجیح می دن فروشنده باشن ...

 حوصله و دقت زیاد همراه ظرافتی که این کار داره همیشه باعث خستگی زیاد ذهنی می شه

دنیای مدارات و آی سی ها...خازن و مقاومت وسلف ...درست شبیه زندگی هر روز ماست

 

 

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : پنجشنبه هفدهم فروردین 1391      

بهترین و زیباترین چیزهای دنیا

بهترین و زیباترین چیزهای دنیا را نه می توان دید و نه می توان لمس کرد بلکه باید در دل

 احساس کرد....

اگر پروردگار لحظه‌ای از یاد می‌برد که من آدمکی مردنی بیش نیستم و فرصتی ولو کوتاه

برای زنده ماندن به من می‌داد از این فرجه به بهترین وجه ممکن استفاده می‌کردم.

به احتمال زیاد هر فکرم را به زبان نمی‌راندنم، اما یقینا هرچه را می‌گفتم فکر می‌کردم.

هر چیزی را نه به دلیل قیمت که به دلیل نمادی که بود بها می‌دادم.

کمتر می‌خوابیدم و بیشتر رویا می‌بافتم؛ زیرا در ازای هر دقیقه که چشم می‌بندیم،

شصت ثانیه نور از دست می‌دهیم.

راه را از‌‌ همان جایی ادامه می‌دادم که سایرین متوقف شده بودند

و زمانی از بستر بر می‌خواستم که سایرین هنوز در خوابند. ........

اگر پروردگار فرصت کوتاه دیگری به من می‌بخشید، ساده‌تر لباس می‌پوشیدم،

در آفتاب غوطه می‌خوردم و نه تنها جسم که روحم را نیز در آفتاب عریان می‌کردم.

به همه ثابت می‌کردم که به دلیل پیر شدن نیست که دیگر عاشق نمی‌شوند بلکه

زمانی پیر می‌شوند که دیگر عاشق نمی‌شوند.

به بچه‌ها بال می‌دادم، اما آن‌ها را تنها می‌گذاشتم تا خود پرواز را فرا گیرند.

به سالمندان می‌آموختم با سالمند شدن نیست که مرگ فرا می‌رسد،

با غفلت از زمان حال است. چه چیز‌ها که از شما‌ها [خوانندگانم] یاد نگرفته‌ام...

یاد گرفته‌ام همه می‌خواهند بر فراز قلهٔ کوه زندگی کنند و فراموش کرده‌اند مهم

صعود از کوه است.

یاد گرفته‌ام وقتی نوزادی انگشت شصت پدر را در مشت می‌فشارد،

او را تا ابد اسیر عشق خود می‌کند.

یاد گرفته‌ام انسان فقط زمانی حق دارد از بالا به پایین بنگرد که بخواهد یاری کند

تا افتاده‌ای را از جا بلند کند. ......

احساساتتان را همواره بیان کنید و افکارتان را اجرا. اگر می‌دانستم امروز آخرین روزی است

که تو را می‌بینم، چنان محکم در آغوش می‌فشردمت تا حافظ روح تو گردم.

هیچکس تو را به خاطر نخواهد آورد اگر افکارت را چون رازی در سینه محفوظ داری.

خودت را مجبور به بیان آن‌ها کن..........

 




نویسنده : محمد تاریخ : شنبه دوازدهم فروردین 1391      

زندگی برای هیچ
تعصیلات تموم شد ....فردا مغازه رو باز می کنم ....خوشحالم ....نه به خاطر روزهای خوبی که گذروندم

وقتی کار میکنم متوجه نیستم چقدر زندگی بیهوده ای دارم ....جائی که ما نفس می کشیم

قراره فقط یه جور باشی ...از صبح تا شب برای زندگی باید کار کنی و هیچ وقت فرصت نیست تا

زندگی کنی شایدم کار کردن یه جور زندگیه....هر سال عید برام بی معنی تر می شه ...

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : جمعه چهارم فروردین 1391      

سال نو
                   سال نو مبارک

        نفس مادر این خونه رو گلستون کرده




نویسنده : محمد تاریخ : چهارشنبه دوم فروردین 1391      

لحظه های آخر
هنوز بیدارم ...این وقت شب...منتظر ...دوست دارم لحظات اخر سال رو بیشتر فکر کنم

همه چیز رو مرتب کردم ....انگار قراره اتفاق خاصی بیفته اما این طوری نیست ....

تجربه سالهای زندگیم نشون می ده همه چیز از خودت شروع می شه از درونت

طبیعت با درونت هماهنگ می شه ....نظر خانم یوسف پور درست بود اما تفسیر من

چیز دیگه ای بود دوست خوبم جناب آرامیده شما روانکاو خوبی هستین

شاید ادم بخیلی بودم که نخواستم درونم رو با کسی شریک شوم

دوشخصیتی نیستم ...فقط دوست ندارم کسی خلوت درونیم رو بهم بزنه

اما ظاهرا نتونستم ...

عصر اتفاقی افتاد که خیلی ناراحتم کرد یه گوشی از ویترین کم شده بود

چیزی به علی نگفتم اما خودش فهمید کلی ناراحت شد می خواست بگه

مقصر نیست و....گفتم علی جان من هم به اندازه تو مسول ...خسارتش

رو نصف می کنیم ...قبول نمی کرد ....آخه دویست هزار تومن حق یک ماه

کار علی بود دلم نیومد چیزی ازش کسر کنم...گرچه کار کردنش بعد یک سال

هیچ فرقی نکرده هنوز حواس پرتی داره ...نمی دونم من با این دل چرا بازاری شدم

اما وقتی امروز زنی میانسال بعد ۱۵ سال اومده بود مغازه تا قرضش رو به پدر بزرگم

ادا کنه کم مونده بود شاخ دربیارم عکسش رو که دید گفت بله همینه ...من ۱۵ سال

پیش از این آقا پارچه گرفتم و پولش رو ندادم گفتم خانم ایشون الان هفت کفن پوسانده

گفت حلالم کنید اینم قرض من ...شما بگیرید ..بله ۱۴۰۰۰هزار تومن ....البته من نمی دونم ۱۵ سال

پیش این مبلغ چقدر ارزش داشته ولی چه کنم که باید به جای پدر بزرگم حلالش می کردم ...

 

 

 

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : سه شنبه یکم فروردین 1391      

فاصله
چند روز پیش آدرس وبلاگم رو به یکی از دوستان دادم بیشتر می خواستم نظرش رو بدونم

دوست داشتم مقایسه ی بی طرفانه ی شخصی رو در مورد خود واقعیتم با خود این جهان مجازی

رو بدونم ....باورش نمی شد این نوشته ها برای من باشه ....می گفت هیچ وقت فکر نمی کرد

من همچین افکاراتی دارم ....فهمیدم خیلی فاصله افتاده ...فاصله از خود واقعی به خود مجازی...

خدا رو شکر که همین یه مورد اینجا رو شناسائی کرده ...وگرنه از فردا دوستان یه جور دیگه نگام

می کردن ....از برف صبح حسابی شوکه شدم ...سرمای هوا بازارو از رونق انداخت....

زمستون داره آخرین زورشم می زنه ....




نویسنده : محمد تاریخ : یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390      

بوی زندگی
بهار داره می یاد...حس و حالش بهم انرژی می ده ...خدایا امید رو ازم نگیر...

خدایا نعمت پدر و مادر و همه ی انسانهای دوست داشتنی رو ازم نگیر ...

این روزا همش دوستان قدیمی رو می بینم آدمائی رو که سالهاست ندیدم و اصلا

انتظار دیدنشون رو ندارم ....

 




نویسنده : محمد تاریخ : شنبه بیست و هفتم اسفند 1390      

یک دوست
گاهی ملاقات یک دوست قدیمی ادمو یاد چیزای خوبی می ندازه ....محسن فقط دوست نبود

نگاه و حرف زدنش منو یاد سالهای خوبی انداخت که باهم چیزای خوبی رو تجربه کردیم

وقتی قرار بود چشم پدرم عمل بشه یک هفته همدان بودم اون روزا محسن اومد تا کمک حالم باشه

حتی با خودش پول هم اورده بود (((تنها پزشکی که می تونست چشم پدرم رو عمل کنه

...دکتر احمد رمضانی ....یک پزشک بی نظیر تو ایران ....هنوز هم دکترهای مرکز فارابی تهران

نفهمیدن چطور این دکتر رمضانی تونسته این کارو بکنه ....پدرم فقط با یک چشم می تونه ببینه

و بعد خدا باید مدیون این پزشک باشه)))) ...یک سالی می شد ندیده بودمش گرفتاری و روزمرگی

چه بهانه هائی....امروز حال خوبی دارم ...فردا مغازه رو باز می کنم شاید رفتم سر مزار

گرچه افسردگیم زیاد می شه اما نمی تونم نرم ...خدایا کمکم کن




نویسنده : محمد تاریخ : جمعه بیست و ششم اسفند 1390      

آدمهائی که من دوستشان داشتم
همیشه از کنارش بی تفاوت رد شدی ...انگار نخواستی نگاهش کنی تو شبیه مرده ها شدی...

ایستادی تا لحظه ها آروم از کنارت رد شدن...همه ی اون خاطرات لعنتی ....

وقتی همه ی ادمهائی که من دوستشون داشتم آروم آروم از کنارم رفتن ....

خدایا من تنهام...این روزا تنهائیم بیشتر شده ...نمی دونم تا کجا می تونم تحمل کنم

سال نو داره می یاد هنوز هیچ کاری نکردم ....همیشه منتظر بودم حالا می خوام دیگه نباشم

منتظر آدمائی که دوستشون داشته باشم و دیگه نباشن................................................

 




نویسنده : محمد تاریخ : پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390      

زمزمه های یک انسان
این روزا بازار خیلی شلوغه.....حوصله شلوغی رو ندارم ...رسیدن سال جدید استرسم رو زیاد می کنه

از فردا دیگه گوشی تعمیری قبول نمی کنم ....می خوام این چند روز رو با خودم خلوت کنم ....

قراره با هادی بریم شمال ....اگه شد آمل ...یاد آوری خاطرات اونجا برام سخته ....

آرزو دارم سال خوبی برای همه باشه ....سال نو مبارک




نویسنده : محمد تاریخ : سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390      

زندگی و دیگر هیچ
بهار بوی رستاخیز می دهد..... بوی آمدن با رنج ...رفتنه با حیرت ....

رنچش را نمی دانم اما از پس حیرتش خوب برآمدم ...................




نویسنده : محمد تاریخ : پنجشنبه یازدهم اسفند 1390      

نشانه های خاص من ....حیرت و رنج است
انگار شکست ها و رنج های واقعی برای ما کافی نبوده.....................

با حرف ها کشتن همدیگر را کامل می کنیم.......




نویسنده : محمد تاریخ : پنجشنبه یازدهم اسفند 1390      

تضاد شخصیت
امروز نگاهی به آئینه کردم ...کم کم دارم حس می کنم وارد یه فاز جدید از زندگی شدم

چیزائی که قبلا برام مهم بودن الان دیگه نیست ...سال نو داره از راه می رسه شور و حال مردم

برای ما بازاری جماعت عادی شده اما فارغ از مسائل مادی ....ماه اسفند دوست داشتنی ترین

ماه برای من بوده ...خیلی ها این روزا از رسیدن عید شکایت می کنن اونم به خاطر دید و بازدید

اما اگه این همه تضاد شخصیت رو کنار بزاریم روزای قبل عید از خود عید دوست داشتنی تره....

دوست دارم این روزا این قدر کش بیان تا از همه ی لحظه های اون لذت ببرم ....

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : دوشنبه هشتم اسفند 1390      

کتلت با طعم مهدی
دوران تحصیل برای هر کسی خاطره های زیادی داره ....یادش بخیر مدرسه چمران ...

حالا مونده وسط سبزه میدان ...و قراره خرابش کنن....مگه می شه کسی بچه ی وسط شهر باشه

کتلت مهدی ساندویچ رو نخورده باشه ....حالا ربط این دوتا اینجاست که روبروی مدرسه یه خورده

پایین تر نبش کوچه یه ساندویچی هست که بعد مدرسه پاتوق ما بود ...دو روز پیش یه نفر به

قاب عکس خاطرات من اضافه شد ....مهدی کتلت یا مهدی ساندوچی به دیار باقی رفت

.....................خدا رحمتش کنه.............................................................................

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : دوشنبه هشتم اسفند 1390      

فلسفه بافی با نون اضافه
۱) مدرسه رفتن بی فایده است چون اگه باهوش باشی معلم وقت تو رو تلف میکنه، اگه خنگ باشی تو

 وقت معلمو.


۲) دنبال پول دویدن بی فایده است، چون اگه بهش نرسی از بقیه بدت میاد اگه بهش برسی بقیه از تو.


3) عاشق شدن بی فایده است، چون یا تو دل اونو میشکنی یا اون دل تورو یا دنیا دل هردوتونو.


۴) ازدواج کردن بی فایده است، چون قبل از 30 سالگی زوده بعد از 30 سالگی دیر.


۵) بچه دار شدن بی فایده است، چون یا خوب از آب در میاد که از دست بقیه به عذابه یا بد از آب در میاد

 که بقیه از دستش به عذابن.


۶) پیک نیک رفتن بی فایده است، چون یا بد میگذره که از همون اول حرص میخوری یا خوش میگذره که

 موقع برگشتن غصه میخوری.


۷) رفاقت با دیگران بی فایده است، چون یا از تو بهترن که نمیخوان دنبالشون باشی یا ازشون بهتری که

 نمیخوای دنبالت باشن.


 ۸) دنبال شهرت رفتن بیفایده است، چون تا مشهور نشدی باید زیر پای بقیه رو خالی کنی ولی وقتی

 شدی بقیه زیر پای تو رو خالی میکنن




نویسنده : محمد تاریخ : پنجشنبه بیست و هفتم بهمن 1390      

آرزو
گاهی به تو ....گاهی به من ....عادت همیشگی ...زندگی خیالی ....نقابای رنگارنگ...

چشمهای مادرت نگران بود ....لبخندت آرومم کرد.....لحظه های کوتاه لعنتی...

همه چیز تموم شد ....چقدر راحت گفتی نه ....

این تمام جیزی بود که ازت یادم مونده ....پدر گفت هر چیزی عمری داره ....

عمر مجردی تو هنوز تموم نشده...

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : یکشنبه بیست و سوم بهمن 1390      

از یاد رفته
نوشته های رنگ و رو رفته ....بارون و برف ...خرابکاری پرنده ها ...یه مقدار آب ریختم روش و با دستام

پاکش کردم ...گذر این همه سال ..... ....دروازه زمان باز شده بود ....

پدر همیشه خسته بود ....وقتی قرار بود کسی ناراحت باشه همه می فهمیدن

بعد این همه سال دیگه کاری نبود که بکنه ....تنها دارائیش دو اتاق بود ...دوتا مستطیل ذوزنقه...

اما اون همه چیز داشت ....حالا که بزرگ شدم فهمیدم هیچی نداشت ......مداد و دفتر

و کتاب ...کیف و کفش و لباس...گاهی برنج دودی ....همش برا اون لحظه ....برای فراموشی من

....عمو ....دائی ....خاله ....پدر بزرگ ..مادر بزرگ ....هیچ کس نبود همه رفته بودن ...

پدر فقط یه خواهر داشت ....وقتی اوضاع زندگی خیلی بد بود تنها دلخوشی اومدن عمه 

با دستای پر بود........................................................................................................

وقتی پدرم بیکار شد .....نمی شد ناراحتی خودشو توی دو تا اتاق ذوزنقه

پنهون کنه ...اون روز عمه با دستای پر اومد خونه ....برام همه چیز خریده بود

حتی برنج دودی ..........................................................................

حالا من اینجا کنارش ایستادم ....هوا خیلی سرده....اشک صورتمو گرم می کنه....

بهم گفت ....از فراموش شدن می ترسه ....حس کسی که بچه نداره ....

این همه سال گذشت ....من هنوز یادم نرفته ....چقدر دوستت دارم نه به خاطر برنج دودی...

این سنگ فاصله س...بین من و تو ...بین تو و یادت .....

خدایا  فراموش شدگان رو بیامرز........................................................................

 

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : چهارشنبه دوازدهم بهمن 1390      

ستایش هیچ
امروز تعطیل  بود قرار نبود برم مغازه اما ....رفتم...روزای تعطیل اگه عزا باشه مغازه ها می بندن

و اهالی بازار برای عزاداری تو مسجد آقای قائمی جمع می شن این مسجد قدمتش به زمان مغول

می رسه و از خود بنای بازار قدیمی تره...روزای جشن بازار بازه و معمولا مراسم مولودیه و جشن برگذار

میشه....خلاصه خوش می گذره...از بچگی بازار رو دوست داشتم ...بودن میون مردم ...گشتن تو

کاروانسراها تیمچه ها و راسته ها سرگرمی بچگی هام بود....بازار بوی خاصی داشت ...بوی تاریخ...

مغازه ما تقریبا اطراف بنای سنتی حاج داداشه ...قبلا اینجاها مسافر و توریست زیاد می یومد

خاطرات خوبی از اون روزا دارم اما این سالها خیلی کم شده...

هنوز هم بازار داره نفس می کشه ...با سنتهای قدیمیش...هنوز آدمای خوش نام و خوش حساب

هستن .....هنوز بازاریهای اصیل دست همو می گیرن ...بازار میون این همه مدرنیته و پیشرفت

هنوز داره نفس می کشه ....

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : سه شنبه چهارم بهمن 1390      

یک عکس ...از یک روز خوب...
 


نویسنده : محمد تاریخ : چهارشنبه بیست و هشتم دی 1390      

حقیقت

آروم تر ازهر چیزی  که فکرش رو می کنی به سراغت می یاد

داشت به روزهای کوتاه زندگیش فکر می کرد ...ساختمون قدیمی دوطبقه ...

راه پله ی باریک و دستهای پدر...شادی روزهائی رو به خاطر آورد که کوتاه بودن ...کنار پله ها می ایستاد

 سرفه ای وبعدش نفسی چاق می کرد برای پله ی بعدی... مثل مردا و زنای پیر شده بود ......

دوباره افکارش رفت.. .اول مهر دوم مهر سوم مهر....لذت مدرسه و کلاس جدید ...

شادی آشنائی و حسی که ازش می ترسید  ....اسمش رو شنیده بود...بلوغ.....

این آخرین پله بود بعدش ...پدر دست پسرک روکشید وکنار پنجره روی یه  صندلی خالی نشوند....

بعدش رفت و مشغول صحبت با مرد کوتله ی چاق بانمک شد....بارها وبارها ....

بچه های زیادی اطرافش بودن ....اما اون هنوز می ترسید ...................

ازاینکه این همه تلاش چه نتیجه ای می تونه داشته باشه ....انتظار کوتاه بود....

وارد اتاق روبرو شد...مردپیری با موهای سفید بلند....چشمهای مهربان کم سو....

دستهای لاغر کشیده ....عینک بزرگ طرح فرانسوی ....صدای نم داربلند....شروع کرد به پرسیدن 

 ...... پسرک منتظر بود تا پیرمرد برایش نسخه ی بلندی بنویسد ...

اما او فقط یک قرص تجویز کرد.....سی قرص ....سی روز ...سی شب ....

و تمام .......پایان دوسال شکنجه ....پایان دوسال تزریق هورمون کورتیزون.........

پایان دوسال تنهائی و خانه نشینی ....پسرک می توانست برود مدرسه ...

حالا می توانست راه برود.....دوچرخه سوار شود...شبها دراز بکشد .......

و از همه مهمتر کاری را بکند که همیشه دکترها برایش مضر می دانستند ..... با صدای بلند بخندد......

همیشه در یادم خواهی بود..به یاد مرحوم دکتر ابوالحسن فرهودی

 

 

 

 

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : یکشنبه بیست و پنجم دی 1390      

آتشی که من حمل می کنم
خیلی آروم شروع شد ازدست دادن چیزائی که دوسشون داشتم...روزای بارونی....همیشه من وتو

 دست همو می گرفتیم ....زیر بارون دویدن با دهن باز رو به آسمون فریاد زدن...کنار اون پل چوبی ...

حرفای خودمونی ...چه زود گذشت ...

فردا قراره میلادو هادی بیان دنبالم ....نمیدونم قراره کجا بریم ....حتما جائی که ماهی داشته باشه ...

امشب رفته بودم مغازه اصغر آقا (موبایل سپید-پاساژگلها) ....سر صحبت باز شد گفتم من دیگه خسته

شدم ...جالبه که اونم با من هم نظر بود ....می گفت گاهی دوست داره ول کنه بره....

اصغر آقا از قدیمی های این صنفه...و از نظر من در انصاف و تخصص از بهترین ها ....برادرش هم

سر گلایه رو باز کرد اونم ............میلاد گفت پول باشه کوفت باشه ....اما پول دیگه برام لذتی نداره

این روزا اکثر مشتری ها رو رد می کنم فقط عده ای از همکارا گوشی می یارن که اگه معذورات نبود

اونا رو هم رد می کردم .....دیگه از هرچی تکنولوژیه حالم به هم می خوره ....امروز تهران زنگ زدم

بازم گوشی گرون شده ....فرقی به حال من نداره ....اما عده ای از این آشفته بازار خوب سو ء استفاده

می کنن .....قیمت قطعات تعمیراتی هم خیلی گرون شده ....تو این روزگار جز انسان و انسانیت همه

چیز در حال گرون شدنه ....فقط جون آدمیزاد که هر روز ارزونتر می شه .......................................

وقتی ازم پرسیدی تو آتش رو حمل می کنی چشمات پر ترس بود دستات رو با اشاره آوردی جلو

بگو زود باش ...چی باید می گفتم ....آره من حملش می کنم ....هر روز ....هر لحظه ....در تمام عمرم

من آتش درونم رو هر لحظه و همه جا دارم حمل می کنم تا به اون برسونم به کسی که منو آفرید

.......

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : جمعه بیست و سوم دی 1390      

مردی خسته از زندگی
زمستون بود....هوای سرد ...با پدرم قرار بود بریم خونه ی یکی از دوستاش...در چوبی قدیمی .....

دیوارهای بلند کاه گلی .... صدای اهسته ی مردی ....کیه؟...آقا رحیم مهمون نمی خوای....

قرار بود دوچرخه ی من مهمون زمستون آقا سید رحیم باشه.....و حالا سالها گذشته....

سید رحیم موسوی ........دبیر عربی....معلمی تنها .........سی سال خدمت صادقانه ...

نه زن نه بچه ....نه خواهر نه برادر ....به قول مردم بی وارث....بعد سالها دیدمش .....سکته کرده بود

حال و روز خوشی نداشت ....خونش رو با آپارتمان عوض کرده بود و پشیمون....اون هر روز به سراغ

دوستان قدیمی می ره تا .....می گفت منتظره ...برای روز آخر.....می گفت خسته شده .....

می گفت دیگه دنیا چیز تازه ای براش نداره ....اون خونه پر از درخت ....کتابخونه ی بزرگش ...

یادگاریهای دوران جوونیش....حتی بیوه ی احمد خان که گاهی باهاش درد دل می کردو حالا مرده...

سید رحیم مهربون قصه ی ما کتاب زندگیش داره به آخر می رسه....چیزی رو که تو چشماش دیدم

برام آشنا بود ...بغض از این شوخی بزرگ....زندگی یه شوخی بزرگه .....

 




نویسنده : محمد تاریخ : جمعه بیست و سوم دی 1390      

فلسفه...خاطرات پدر
....خدای من ....ما آدما هیچی جز خاطره هامون نیستیم...کی می دونه بعدش چی میشه...

 ترس چیز بدی نیست ... نگاهش ...حرف زدنش ...پدر من میترسم ...از چیزی که همه دوست دارن

فراموش کنن...

جمعه رفتیم جائی به اسم حاجی قشلاق ....از جاده بیجار حلب رو رد کردیم ....میلاد و هادی همراهم

بودن...ایستگاه پمپاژ...کنار رود قزل اوزن ...برای ماهیگیری روز خوبی بود....مرد نگهبان اسمش رو

نمیدونم بهش میگفتیم سید ...اینقدر تنها مونده بود که از دیدن ما کلی خوشحال شد ...

ایستگاه به علت خشکسالی کار نمیکنه یه جای متروکه با یه ادم تنها...وقتی خواستیم نهار بخوریم

فهمیدم سید روزه گرفته ...البته برای پول برای ادمائی که مردن و روزه نگرفتن ....

 

 




نویسنده : محمد تاریخ : سه شنبه بیستم دی 1390      

گمشده
روزگار عجیبی شده ...قرارمون این نبود....همیشه سخت بود زندگی با هیچ...کی فکرش رو میکرد

اخر زندگیت این بشه...تنهائی .........دیگه صدای قدم زدن منزوی تو کوچه های هفت پیچ نمیاد

مرد سنگین قدم برمیداشت توی حس خودش بود ....خودش رفت نمیدونم کجا ....بوی حس منزوی

خونه ی قدیمی متروکش ...کلید و زنجیر کلفتی که روی در خونش زدن ....تو تنها نیستی ..........

خدایا تنهائی زیبنده ی توست.......................................................................................




نویسنده : محمد تاریخ : پنجشنبه پانزدهم دی 1390      


.:: This Template By : Theme-Designer.Com ::.


تمام حقوق اين وبلاگ و مطالب آن متعلق به هفت پیچ (یادداشتهای یک زنجانی) مي باشد.