صفحه نخست

ایمیل ما

آرشیو مطالب

پروفایل مدیر وبلاگ

طراح قالب

تبلیغات

برای سفارش تبلیغ کلید کن



آمار بازدید


آمار بازديد :
» تعداد بازديدها:


صدای پای زندگی
نوشته شده در یکشنبه ششم اسفند 1391 و ساعت 1:58

زندگی یک سفر شگفت انگیزه ....از وقتی خودت رو شناختی قدم در راهش

گذاشتی و آروم آروم شروع کردی به یاد گرفتن .....از دیگران شروع کردی

از چیزهائی که در اطرافت بودن ....اما کم کم متوجه خودت شدی ....خیلی عجیب بود...

خودت از همه شگفت انگیز تر بودی ...عادتها سراغت اومدن ....

اونا همیشه با خودشون تاریکی می یارن ....نور کمی با خودت داشتی

اندازه ی یک شمع کوچیک ...شاید راهت رو پیدا کنی .....مواظبش باش اگه خاموش بشه دیگه

نمی تونی از کسی قرضش کنی ....هیچ وقت تنهائی رو دوست نداشته باش چون همه ما

روزی مجبور خواهیم بود که تنهائی رو تجربه کنیم ...

 داشتم نگاه می کردم چیزی دیدم که بهم گفت خدا همیشه داره صدات می زنه

محمد محمد محمد


نوشته شده توسط محمد

آب هویج و ابدیت
نوشته شده در پنجشنبه دوازدهم بهمن 1391 و ساعت 0:7

یادمه دوستی داشتم که استعداد عجیبی داشت اون هر چیز بی ربطی رو کنار هم قرار

می داد و شروع به تحلیل شباهتها و تفاوتهای دو چیز کاملا بی ربط می کرد

مثلا شما می دونین فرق بین  آب هویج و ابدیت چیه ....یا شباهت بین بستنی و

ماشین بنز....

فکر می کنم زندگی امروزه ی ما هم چیزی شبیه این مطلبه ...

تناقض در آدما و در جامعه ی ما همیشه سوژه ی خوبیه برای تفریح یه

عده آدم فرصت طلب ...هر روز آدمائی هستن که مشتری ثابت مغازه شدن

مثلا همین امیر ...از وقتی زنش ترکش کرد هر روز صبح چند لحظه ای

میاد مغازه و یه چائی می خوره می ره یادم نمی یاد چطوری شد که

این همه باهم راحت شدیم ولی به غیر از ایشون آدمای دیگه ای هم

هستن که توی یه ساعت مشخص سری به مغازه می زنن چائی

می خورن ....حرفی می زنن ....در دلی می کنن ...و بعد .....

شاید زندگی هر کدومشون بتونه یه داستان حسابی برای

نوشتن باشه اما ...بعضی موقعها این قدر با روحیات همدیگه

فاصله داریم که فکر می کنم مثل دوخط موازی هیچ وقت نمی تونیم

یه جائی باهم شباهت پیدا کنیم ....اما کنار هم لحظه های خوبی داشتیم

اسم این آدما رو که هر روز میان مغازه گذاشتم حکتچی .....

یعنی اهل حکایت گفتن .... شنیدن حکایت آدما حس خاصی داره

وقتی اونا درد دل خودشون رو می گن انگار سبک می شن و تو

سنگین تر از همیشه ....

سعی کردم برای دوستان خوبم که نظر می ذارن از این به بعد جواب بدم

ببخشید اگه خیلی بی ربط بود................................................


نوشته شده توسط محمد

روزهائی که از یادم رفت
نوشته شده در جمعه ششم بهمن 1391 و ساعت 2:8

کودکی هر ادمی مثل صفحه ی اول شناسنامه س ... تا آخرین

لحظات عمرش کنارش هست ...بچگی های من در محله ی مهدیه

گذشت ...تکیه ی عباس کنکان و کوچه ی شهبازی ....یادش بخیر

اون جا هر جور آدمی بود ...از غنی و فقیر گرفته تا....حتی چند تا خان

که یادگاری از دوران قدیم بودن ....یا شهدائی مثل شهید اشتری و

شهید کمال قشمی ...یا حتی چند نفر که عضو گروهک های سیاسی

بودن ....محله ی ما لوطی هم داشت که جمع خودشون رو داشتن

بچه که بودیم خیلی شلوغ و شر بودیم هر فصلی یه جور

آتیش می سوزوندیم ....مثلا فصل پاییز فصل شکار و رفتن به باغات

اطراف برای چیدن گردو ...و زمستونا فصل ترقه و اتیش روشن کردن

و برف بازی بود ...فصل بهار که خودش عالمی داشت ...

اما فصل تابستون که همه چیز به اوج خودش می رسید و تقریبا

فقط برای خوابیدن به خونه می رفتیم ...

یاد روزهائی که داشتن دوچرخه برای هر بچه ای یه آرزوی بزرگ

بود ...تقریبا هیچ کدوم از اون بچه ها به قول امروزی ها آدم موفقی

تو زندگی نشدن ... اما همه ی ما جوری بزرگ شدیم که حالا

از فکر کردن به گذشته حسرت می کشیم ...و ما ادما همیشه برای

چیزی حسرت می خوریم که از دست دادیم ....روزهای خوب ....

روزهائی که دیگه تکرار نمی شن ... 


نوشته شده توسط محمد

دروغ هائی که ما باور کردیم
نوشته شده در شنبه سی ام دی 1391 و ساعت 1:57

 

زندگی تصویری از دنیای  اطراف در ذهن و درون ماست ...هر روز چیزهائی

به دنیای ذهنی ما اضافه می شه از حرفهائی که می شنویم یا تصاویری که میبینیم

...هیچ وقت از خودتون پرسیدید که چه چیزهای  نادرستی در درون ما هست

 که هر روز و هر لحظه باعث بدبختی ماست ....تا حالا از خودتون پرسیدید

دروغ های زندگیتون چیه ....بله دروغها...مثلا اینکه ...شما تا حالا فکر می کردید

خوشبختی چیزیه که باید بدست بیارین اما واقعیت اینه که هیچ انسانی بدون

خوشبختی به دنیا نمی یاد ولی کم کم از دست می ده و برای بدست اوردن

دوباره باید زحمت زیادی بکشه ...

این روزا اصلا حس نوشتن و سر زدن به اینترنت رو ندارم ...

اولش فکر می کردم فقط  من این همه استرس دارم...برای یک بازاری

که هر روز سر وکارش با مردمه  ....بگذریم .....من همیشه از سیاست متنفرم

...زمستون امسال انگار حس خودنمائی نداره ...این روزا گرفتاریهای کاری

زیادی دارم که باز به نظرم هیچ اهمیتی نداره ....چون همش به خاطر پول

بیشتره و من نمی دونم این پول چه کاری می خواد برام بکنه ....

دوست داشتم یک قطعه ازکیتارو بذارم رو وبلاگ شاید بعد ...اول متن

در مورد دروغ گفتم متن بلندی نوشته بودم که شامل همه نوع دروغ می شد

 اما هنوز خودم به چیزائی که نوشتم اطمینان نداشتم برا

همین یه تیکه از اون متن رو گذاشتم ...از دوستان عزیز که برام نظر گذاشتن

خیلی تشکر می کنم ....

اما مطلب آخر برای یادگاری

وقتی زندگی نزیسته زیادی داری تنهائی به سراغت می آید 


نوشته شده توسط محمد

فرار از مدرسه
نوشته شده در دوشنبه بیست و نهم آبان 1391 و ساعت 23:41

رد پای آدما مثل سایه هاشون نیست سایه ها کنار ما هستن اما ردپا ها

همه جا باقی می مونن  ....اینجا هم مثل ردپائی از یه انسان با  دغدغه های خاص

خودشه ....از فردا قراره آقای صائنی در تکیه کوچیک کوچه ی سیدلر واقع در سبزه

میدان سخنرانی کنه کاری که سالها مرحوم پدرش می کرد ...سالهاست که در این

نوع مراسم شرکت نمی کنم اما رفتن به یک تکیه ی کوچیک با اون پیرمردای غر غرو

و سخنرانی آدمی که منو یاد خاطرات خوبی می ندازه همراه چائی داغ مسجدی

حس خاصی بهم میده ...ردپاهای کودکی خودم رو توی بازار و تکیه و سر منبر مرحوم

صائنی می بینم و این حس منو به گذشته ها می بره ...خدا رحمتش کنه مرد

نازنینی بود اما در حقش کم لطفی کردن ....ایشون نظرات خاصی در مواردی داشت

که باعث شد آزارش بدن اونم بیشتر از طرف مردم عوام و جاهل....منبرش صفا و

حس خاصی داشت مقید بود به راستگوئی و عدم غلو و مغالته  در مورد واقعه ی

عاشورا .....با وجود بچه گی اما همیشه پای منبرش می رفتم یه حس

خاصی بهش داشتم ...برام جالب بود که موقع مرگش خیلی ها اومده بودن

  سیزده سالم بود اون روز مدرسه نرفتم و زیر تابوتش رو

گرفته بود گریه می کردم توی اون شلوغی کفشها از پام در اومد و پا برهنه خونه

برگشتم ...همیشه منو یاد ابوحامد غزالی می ندازه وقتی از مدرسه فرار کرد

 غرور فقیهانه و طالب علمانه رو زیر پا گذاشت تا به رستگاری برسه

اون از محدود ماندن در کوته فکریها فرار کرد...زندگی اون بهم یاد داد که به خاطر آنچه

انسان آن را حقیقت می خواند می توان خیلی چیزها را تحمل کرد ....

 

 


نوشته شده توسط محمد

زندگی دشوار
نوشته شده در یکشنبه هفتم آبان 1391 و ساعت 23:57

کاش می شد برای رنج های بشر دلیلی پیدا می کردم ....دلیلی که روح سرکشم رو آروم می کرد ..

کاش بین این همه حرف....این همه فلسفه و آدمای بزرگ ....دلیلی برای خودم داشتم ....خوب که

فکر می کنم مبینم هیچ دلیل به اندازه ی خود بشر مسبب رنج هاش نیست ....

انسانهای حقیر ....خواستهای زوال پذیر ...اسباب بازی ها...اونا وقتی اومدن رنج بشر بیشتر شد

 

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط محمد

سایه ها
نوشته شده در پنجشنبه سیزدهم مهر 1391 و ساعت 0:59

مرد چهره ی اخمو و درهم کشیده ای داشت اما غصه ی سنگینی پشت اون چهره پنهان بود

خیلی زود رفت و زودتر از اون ...انگار هیچ وقت وجود نداشته ... امروز فهمیدم چی شده ...

خونه ی مرد اخمو به فروش رفت و حالا قراره خرابش کنن و خونه ای بهتر و بزرگتر بسازن...

نیم قرن پیش مرد اخمو خونه ای ساخت  ...جائی که زندگی کرد ...و پیر شد ....

وقتی رفت انگار خونه هم قرار موندن نداشت ...حالا آدمای دیگه ای می یان ...شاید

اونا اخمو نباشن ...اما باز هم خونه ای می سازن ...زندگی می کنن و پیر می شن ...

حتی سایه ها هم قرار نیست تا ابد باشن ...

 

 

 


نوشته شده توسط محمد

دردهای ابدی
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391 و ساعت 22:18

هر روز آدمای زیادی رو مجبورم ببینم هر روز باید حرفای آدمائی رو بشنوم که چیزی در حرفاشون نیست

خنده ها و شوخی هائی که بوی خود بینی و تظاهر داره تعارف های الکی و قیافه گرفتن های احمقانه

اما دیدن انسانهائی که به خاطر پولشون احساس می کنن باید بهشون احترام کرد هر روز داره زیاد

می شه یا حتی چیزای خیلی ساده مثل دیدن آدمی که با وجود داشتن ماشین پیاده کاراشو انجام

می ده یا دوچرخه سواری مگه چه ایرادی داره ....وقتی کسی این همه به ماشین وابسته می شه

وقتی قراره چند قدمی پیاده روی کنه راه رفتنش خیلی احمقانه و شبیه کسیه که داره تازه راه رفتن

یاد می گیره ....

یاد روزائی رو کردم که پدرم منو برای گردش بیرون می برد پا به پای هم من با قدم های کوچیک

و پدری که باید قدم هاش رو کند می کرد از خیابان مهدیه تا دروازه ارک بعد خیابون سعدی

که اون موقع مسیر خلوت و آرومی بود و خونه ای که صاحبش حیاطش رو گل فروشی کرده بود

پدرم عاشق گل و گیاه بود بعد چند تا گلدون خریدن از مسیر اصلی به طرف خونه بر می گشتیم

و یادمه لذتی که از این پیاده روی و راه رفتن بهم دست می داد هنوز با من هست ....زنجان این روزاها

جای خوبی برای زندگی نیست ...شهر هر روز داره برای آدمائی که می خوان راه برن دوچرخه سواری

کنن و آروم زندگی کنن سخت می شه ...

 


نوشته شده توسط محمد

درخودماندگی
نوشته شده در یکشنبه دوم مهر 1391 و ساعت 0:42

مرد شبیه آدمای شیرین عقل بود لباسای تقریبا ژنده با کفشای پلاستیکی که بهش میگن گالش

جلو اومد و بعد یه لبخند کشدار گفت ...موبایل من روشن نمیشه درستش می کنی ...صورتش

زیر انبوهی از چین و چروک گم شده بود ....لبخندش تموم نمیشد با اون دندونای زرد و چندش اور

گوشی رو از خودش جدا نمیکرد انگار ترسیده بود ...تمام رویاهای مردی مثل اون با این وسیله معنا

داشت یه جعبه ی کوچیک سیاه رنگ با صفحه ای مملو از رنگ و صداهای زیبائی که ازش می شنید

و  گاهی صدای آشنائی که براش امید بخش بود ....اما حالا حس می کرد تمام رویا هاش خاموش

شده ....مثل بچه ای که مادرش رو گم کرده یا مثل موقعی که شبا اون اضطزاب لعنتی سراغم می یاد

از پشت کسی صدا کرد داداش ...دختر روستائی  ....زیبا با صورتی معصوم

و دندونائی که مثل برادرش نبود....لحظاتی گذشت مرد کمی آروم شد...موقع گرفتن گوشی وقتی

 روشنش کرد انگار دوباره می تونست به رویاهاش فکر کنه به چیزهائی که در واقعیت زندگی

براش بی مفهوم بود ...تنها وسیله ای که می تونست راحت بهش لبخند بزنه و دندونای زرد و صورت

زشتش رو نشونش بده چون می دونست همراهش مسخره ش نمی کنه ...دروغ نمی گه و اذیتش

نمی کنه و برای چیزائی که اون مقصر نیست ناراحتش نمی کنه ....گاهی حقیقت چیزی نیست

که ما می بینیم شاید این جمله درست باشه اما ما به خاطر چیزاهائی که نقشی در انتخابشون

نداشتیم مقصر نیستیم....

 

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط محمد

رازهای تنهائی
نوشته شده در پنجشنبه سی ام شهریور 1391 و ساعت 0:11

هر سال فصل پائیز افسردگی دست از سرم برمی داره و من برای مدت کوتاهی

فرصت پیدا می کنم تا خودم باشم ...کمی سعی کردم تا از روزمرگی رها بشم

کار زیاد و فکر های احمقانه رو کنار گذاشتم .....ولی انگار بعضی چیزا در من قابل حل نیست

گیر پدرم ....پسر تا کی ...ازدواج نکنی اخرش تنها می مونی

گیر مادرم ....چرا به خودت نمی رسی اینقدر شلخته نباش غذای بیرون نخور زود بخواب ....مثل بچه ی

آدم لباس بپوش...این اخری رو واقعا حق داره ...من عادت دارم وقتی لباس خریدم اینقدر می شورم

و می پوشم تا حسابی خراب شه و هیچ وقت دو دست لباس نداشتم و ندارم و همیشه مثل آدمای

فقیر لباس می پوشم البته همیشه تمیزن ...البته برای پولش نیست فقط این طوری راحتم ...

من از خود نمائی و این همه تظاهر متنفرم...بچه که بودم عاشق چاپلین با اون لباسای فقیرانش بودم

فکر می کنم حتی اگه میلیونر هم باشم وضعم همینه ...


نوشته شده توسط محمد

کسی که من نمی شناسم
نوشته شده در یکشنبه یکم مرداد 1391 و ساعت 22:8

گاهی تغییر خیلی آروم شخصیت و روحیه ی انسان رو عوض می کنه دیدن بعضی صحنه ها و آدمها

به تو یاد آوری می کنه که چقدر عوض شدی ....این روزا حس می کنم چیزی در من تغییر نمی کنه

هر روز تکرار دیروزم و ....این روزمرگی کشنده ...نمی دونم دیگه چه اسم دیگه ای می تونم بگم

شاید دارم مثل سنگ سخت می شم ....شاید پیری داره سراغم می یاد ....اما اینکه دیگه چیزی

تکونت نده خیلی وحشتناکه ...حداقل خودم می دونم چقدر مزخرف شدم ....شاید علتش این

باشه که دیگه برای همه ی چیزا جز زنده بودن مبارزه رو کنار گذاشتم ....این که دیگه آرزوئی ندارم

برای خودم قابل قبول نیست ....خیلی ها ازم می پرسن چرا روزه می گیری ...من فقط می خوام

کمی روزهام فرق کنه اینجوری حس می کنم همه چیز یکنواخت نیست ....


نوشته شده توسط محمد

به خاطر یک مشت پول
نوشته شده در سه شنبه سیزدهم تیر 1391 و ساعت 23:57

هنوز چشمام خواب زده بود ...داشتم به بد قولی ها و کار های نکرده فکر میکردم همیشه

مسیر خونه تا مغازه فکرم درگیره....تو افکارم غرق بودم که چشم خورد به انبوه مردمی که

جلوی موسسه ی قرض الحسنه ی قائم جمع شده بودن صدا به صدا نمی رسید ...

حوصله ی ایستادن و کنجکاوی رو نداشتم ...برام مهم نبود چون پیش بینی این روز رو

می کردم ...بلاخره به قول معروف ما بچه ی کف بازاریم ...اینقدر از این چیزا دیدم که

برام عادیه ...اصلا بازار حسنش همینه ...این موسسه از سال ۵۳ که تاسیس شده

انصافا کار مردم رو راه انداخته ...وام هم بدون بهره می داد ...آقای صولتی همه کاره ی

این موسسه ادم واقعا خوبیه اما یه سری کارهای بدون فکر باعث شد مردم زیادی

اقساط ندن ...البته بزرگترهای بازار جمع شدن و یه طوماری امضا شد و اتفاقات دیگه ای

که راستش اصلا حس نوشتنش رو ندارم ...اما همه اینا رو نوشتم چون دیدن دعواهای

مردم... فحش کاری و کتک کاریشون اول صبحی حالم رو بد کرد ....

گفتم اینجا بنویسم تا یادم نره از قرض و وام و بانک باید فرار کرد ....

دخلت رو با خرجت یکی کن تا راحت زندگی کنی ...

پول راحتی و آسایش می یاره اما خوشبختی نه .......

چون ما همیشه سخترین روزهای زندگیمون رو بهتر به یاد می یاریم

تا روزهای راحتمون .........


نوشته شده توسط محمد

مورد عجیب آقای آریا
نوشته شده در یکشنبه بیست و یکم خرداد 1391 و ساعت 1:8

چند سال پیش با مردی آشنا شدم که افکارش برام جالب بود ...مرد قصه ما ۹۵ سال سن داشت

اما خیلی سالم و سرحال بود ...حس کنجکاوی من خیلی کند عمل می کنه زیاد علاقمند نیستم

به زندگی مردم سرک بکشم ....اما این مورد فرق می کرد ....علی آریا توی یکی از روزای

پاییز به دنیا اومد بعد تحصیل و خدمت در زمان پهلوی اول در بانک ملی استخدام شد

اما اون روحیه ی پشت میز نشینی نداشت بعد چند سال رفت وزارت بهداری

اما بهتر بگم تبعید شد چون در زمان ایشون هم بانک ملی علی آریا رو با جاه طلبی و

دزدی های خودش در تضاد دید ...علی جوان با علاقه مشغول خدمت شد

و  در خیلی از شهرهای ایران در بیمارستان ها مختلف خدمت کرد اون کتاب های زیادی

از طب خونده و تقریبا اکثر نوشته هاش و خاطرات ش رو خوندم اما مرد قصه ی ما

هیچ وقت ازدواج نکرد چون فکر می کرد نمی تونه یه جا بند بشه حالا توی یک خونه ی قدیمی

که شاید همسن خودش باشه زندگی ساده ای داره اما نحوه ی زندگی ...خوردن و پوشیدن

این مرد پیر خیلی جالبه ...علی آریا نوشته های زیادی به انگلیسی داره که من زیاد متوجه نمی شم

گاهی به دیدن ایشون که میرم حس می کنم به گذشته ها سفر کردم ....

مردی که یک قرن زندگی کرده ....فقط چشمانش ضعیف شده و من مشکل دیگه ای در ایشون ندیدم

همیشه خندان و سرحاله .....خیلی کم از بدی های روزگار می ناله ......اما جذاب ترین چیزی

که من در این مرد دیدم .....اون همیشه تشنه ی یاد گرفتن و آموختنه ....

 

 

 


نوشته شده توسط محمد

افکار ابدی
نوشته شده در جمعه نوزدهم خرداد 1391 و ساعت 2:10

کلمات همیشه نمیتونه احساسات یک انسان رو خوب بیان کنه ....گاهی تو نیاز داری توصیف

ذهنی خودت رو از اتفاقات کنار بذاری و کمی ابدی فکر کنی ....

روزگار عجیبی شده دیگه هیچی حرمت نداره ...آدما هر روز

دنبال چیزائی هستن تا تغییر اتی در زندگیشون بدن ....اما هیچ وقت نمی شه ....

چون ما هنوز واقعا و واقعا نمی دونیم از زندگی چی می خوایم ...

 


نوشته شده توسط محمد

درون من
نوشته شده در پنجشنبه هفدهم فروردین 1391 و ساعت 0:50

نوشتن از چیزای خوب همیشه برام سخت بود ...حقیقت زندگی گاهی تلخی به همراه داره ..

گاهی از دنیای اطرافم دور می شم ...گاهی فراموش می کنم دیگران جور دیگه ای فکر می کنن

گاهی از احساس مردم نسبت به ابزار تکنولوژی تنفر پیدا می کنم از این همه تعلق به موبایلشون

بعد چند سال فروش و تعمیر موبایل هنوز هیچ حس خاصی نسبت بهش ندارم ....

همیشه مشتری دوست داره بدونه من چه موبایلی دارم ...دیدن قیافشون بعد دیدن یه گوشی ساده

دیدنیه...گرچه مجبورم هر روز از آخرین اطلاعات در مورد دنیای موبایل اگاه بشم اما دوست ندارم

تعلق آویزون روحم بشه ...کسانی که تازه وارد این کار شدن اغلب برای کار آموزی معرفی می شن

اما بعد دیدن سختی ها و مشکلات تعمیرات موبایل ترجیح می دن فروشنده باشن ...

 حوصله و دقت زیاد همراه ظرافتی که این کار داره همیشه باعث خستگی زیاد ذهنی می شه

دنیای مدارات و آی سی ها...خازن و مقاومت وسلف ...درست شبیه زندگی هر روز ماست

 

 

 

 


نوشته شده توسط محمد

زندگی برای هیچ
نوشته شده در جمعه چهارم فروردین 1391 و ساعت 22:9

تعصیلات تموم شد ....فردا مغازه رو باز می کنم ....خوشحالم ....نه به خاطر روزهای خوبی که گذروندم

وقتی کار میکنم متوجه نیستم چقدر زندگی بیهوده ای دارم ....جائی که ما نفس می کشیم

قراره فقط یه جور باشی ...از صبح تا شب برای زندگی باید کار کنی و هیچ وقت فرصت نیست تا

زندگی کنی شایدم کار کردن یه جور زندگیه....هر سال عید برام بی معنی تر می شه ...

 

 


نوشته شده توسط محمد

سال نو
نوشته شده در چهارشنبه دوم فروردین 1391 و ساعت 3:15

                   سال نو مبارک

        نفس مادر این خونه رو گلستون کرده


نوشته شده توسط محمد

لحظه های آخر
نوشته شده در سه شنبه یکم فروردین 1391 و ساعت 4:59

هنوز بیدارم ...این وقت شب...منتظر ...دوست دارم لحظات اخر سال رو بیشتر فکر کنم

همه چیز رو مرتب کردم ....انگار قراره اتفاق خاصی بیفته اما این طوری نیست ....

تجربه سالهای زندگیم نشون می ده همه چیز از خودت شروع می شه از درونت

طبیعت با درونت هماهنگ می شه ....نظر خانم یوسف پور درست بود اما تفسیر من

چیز دیگه ای بود دوست خوبم جناب آرامیده شما روانکاو خوبی هستین

شاید ادم بخیلی بودم که نخواستم درونم رو با کسی شریک شوم

دوشخصیتی نیستم ...فقط دوست ندارم کسی خلوت درونیم رو بهم بزنه

اما ظاهرا نتونستم ...

عصر اتفاقی افتاد که خیلی ناراحتم کرد یه گوشی از ویترین کم شده بود

چیزی به علی نگفتم اما خودش فهمید کلی ناراحت شد می خواست بگه

مقصر نیست و....گفتم علی جان من هم به اندازه تو مسول ...خسارتش

رو نصف می کنیم ...قبول نمی کرد ....آخه دویست هزار تومن حق یک ماه

کار علی بود دلم نیومد چیزی ازش کسر کنم...گرچه کار کردنش بعد یک سال

هیچ فرقی نکرده هنوز حواس پرتی داره ...نمی دونم من با این دل چرا بازاری شدم

اما وقتی امروز زنی میانسال بعد ۱۵ سال اومده بود مغازه تا قرضش رو به پدر بزرگم

ادا کنه کم مونده بود شاخ دربیارم عکسش رو که دید گفت بله همینه ...من ۱۵ سال

پیش از این آقا پارچه گرفتم و پولش رو ندادم گفتم خانم ایشون الان هفت کفن پوسانده

گفت حلالم کنید اینم قرض من ...شما بگیرید ..بله ۱۴۰۰۰هزار تومن ....البته من نمی دونم ۱۵ سال

پیش این مبلغ چقدر ارزش داشته ولی چه کنم که باید به جای پدر بزرگم حلالش می کردم ...

 

 

 

 

 


نوشته شده توسط محمد

فاصله
نوشته شده در یکشنبه بیست و هشتم اسفند 1390 و ساعت 1:6

چند روز پیش آدرس وبلاگم رو به یکی از دوستان دادم بیشتر می خواستم نظرش رو بدونم

دوست داشتم مقایسه ی بی طرفانه ی شخصی رو در مورد خود واقعیتم با خود این جهان مجازی

رو بدونم ....باورش نمی شد این نوشته ها برای من باشه ....می گفت هیچ وقت فکر نمی کرد

من همچین افکاراتی دارم ....فهمیدم خیلی فاصله افتاده ...فاصله از خود واقعی به خود مجازی...

خدا رو شکر که همین یه مورد اینجا رو شناسائی کرده ...وگرنه از فردا دوستان یه جور دیگه نگام

می کردن ....از برف صبح حسابی شوکه شدم ...سرمای هوا بازارو از رونق انداخت....

زمستون داره آخرین زورشم می زنه ....


نوشته شده توسط محمد

بوی زندگی
نوشته شده در شنبه بیست و هفتم اسفند 1390 و ساعت 0:57

بهار داره می یاد...حس و حالش بهم انرژی می ده ...خدایا امید رو ازم نگیر...

خدایا نعمت پدر و مادر و همه ی انسانهای دوست داشتنی رو ازم نگیر ...

این روزا همش دوستان قدیمی رو می بینم آدمائی رو که سالهاست ندیدم و اصلا

انتظار دیدنشون رو ندارم ....

 


نوشته شده توسط محمد

یک دوست
نوشته شده در جمعه بیست و ششم اسفند 1390 و ساعت 2:34

گاهی ملاقات یک دوست قدیمی ادمو یاد چیزای خوبی می ندازه ....محسن فقط دوست نبود

نگاه و حرف زدنش منو یاد سالهای خوبی انداخت که باهم چیزای خوبی رو تجربه کردیم

وقتی قرار بود چشم پدرم عمل بشه یک هفته همدان بودم اون روزا محسن اومد تا کمک حالم باشه

حتی با خودش پول هم اورده بود (((تنها پزشکی که می تونست چشم پدرم رو عمل کنه

...دکتر احمد رمضانی ....یک پزشک بی نظیر تو ایران ....هنوز هم دکترهای مرکز فارابی تهران

نفهمیدن چطور این دکتر رمضانی تونسته این کارو بکنه ....پدرم فقط با یک چشم می تونه ببینه

و بعد خدا باید مدیون این پزشک باشه)))) ...یک سالی می شد ندیده بودمش گرفتاری و روزمرگی

چه بهانه هائی....امروز حال خوبی دارم ...فردا مغازه رو باز می کنم شاید رفتم سر مزار

گرچه افسردگیم زیاد می شه اما نمی تونم نرم ...خدایا کمکم کن


نوشته شده توسط محمد

آدمهائی که من دوستشان داشتم
نوشته شده در پنجشنبه بیست و پنجم اسفند 1390 و ساعت 0:36

همیشه از کنارش بی تفاوت رد شدی ...انگار نخواستی نگاهش کنی تو شبیه مرده ها شدی...

ایستادی تا لحظه ها آروم از کنارت رد شدن...همه ی اون خاطرات لعنتی ....

وقتی همه ی ادمهائی که من دوستشون داشتم آروم آروم از کنارم رفتن ....

خدایا من تنهام...این روزا تنهائیم بیشتر شده ...نمی دونم تا کجا می تونم تحمل کنم

سال نو داره می یاد هنوز هیچ کاری نکردم ....همیشه منتظر بودم حالا می خوام دیگه نباشم

منتظر آدمائی که دوستشون داشته باشم و دیگه نباشن................................................

 


نوشته شده توسط محمد

زمزمه های یک انسان
نوشته شده در سه شنبه بیست و سوم اسفند 1390 و ساعت 1:27

این روزا بازار خیلی شلوغه.....حوصله شلوغی رو ندارم ...رسیدن سال جدید استرسم رو زیاد می کنه

از فردا دیگه گوشی تعمیری قبول نمی کنم ....می خوام این چند روز رو با خودم خلوت کنم ....

قراره با هادی بریم شمال ....اگه شد آمل ...یاد آوری خاطرات اونجا برام سخته ....

آرزو دارم سال خوبی برای همه باشه ....سال نو مبارک


نوشته شده توسط محمد

زندگی و دیگر هیچ
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 2:38

بهار بوی رستاخیز می دهد..... بوی آمدن با رنج ...رفتنه با حیرت ....

رنچش را نمی دانم اما از پس حیرتش خوب برآمدم ...................


نوشته شده توسط محمد

نشانه های خاص من ....حیرت و رنج است
نوشته شده در پنجشنبه یازدهم اسفند 1390 و ساعت 2:15

انگار شکست ها و رنج های واقعی برای ما کافی نبوده.....................

با حرف ها کشتن همدیگر را کامل می کنیم.......


نوشته شده توسط محمد


مطالب پیشین

» صدای پای زندگی
» آب هویج و ابدیت
» روزهائی که از یادم رفت
» دروغ هائی که ما باور کردیم
» فرار از مدرسه
» زندگی دشوار
» سایه ها
» دردهای ابدی
» درخودماندگی
» رازهای تنهائی
» کسی که من نمی شناسم
» به خاطر یک مشت پول
» مورد عجیب آقای آریا
» افکار ابدی
» درون من



درباره وبلاگ



تنهابه خاطر از دست دادن چیزی

می ترسیم که داریم افسانه ی

شخصی ما تنها دارائی ماست

هنگامی که آن را فراموش کنیم

بزرگترین دروغ جهان را باور کرده ایم ..




hastiman_25@yahoo.com



لینک دوستان
» حرفه ای ترین قالب هاي وبلاگ
» حصار چال
» همه چیز در مورد شهر زنگان
» سیاوش پسر زنجان
» شهرستان طارم
» عشق را زیر باران باید جست(محدثه)
» یک قل از دو قل
» بهترین هائی که می شناسم


آرشیو مطالب

» اسفند 1391

» بهمن 1391

» دی 1391

» آبان 1391

» مهر 1391

» شهریور 1391

» مرداد 1391

» تیر 1391

» خرداد 1391

» فروردین 1391

» اسفند 1390

» بهمن 1390

» ادمه ی آرشیو ماهانه


پیوند های روزانه

» دل مشغولی های من

.:: تمام لينکها ::.



دیگر امکانات

RSS


Powered By blogfa.com Copyright © 2009 by zanjansit
This Themplate By Theme-Designer.Com