تبليغاتX
یادداشتهای یک زنجانی

یادداشتهای یک زنجانی

شکاف شخصیت

سلام....این روزها آب و هوا دچار تغییرات عجیبی شده روزها هوا آفتابی

می شه و عصرها باد و بارون ...شکر خدا انتخابات تموم شد ...گرچه بنده

شرکت نکردم و دلایل خودم رو خواهم گفت ...امروز معمار اومده بود بعد

کلی صحبت قرار شد از هفته ی بعد کار ساخت خونه شروع بشه ...

من خاطرات زیادی ازاینجا دارم ...بلاخره هر چیزی یه عمری داره

و بعد شصت سال خونه ی ما داره نفسای آخرشو می کشه ...جائی که

ما زندگی می کنیم قبلا باغ بوده و حالا ساختمونهای بلند محاصرش کردن

امروز اتفاق بدی برام افتاد پرنده ای که از ترس کلاغ اومده بود اتاق خودشو

محکم کوبید به شیشه و همون جا افتاد و مرد ...فکر می کنم تقصیر من بود

اما انتخابات ....همیشه قرار یه موجی ایجاد بشه تا آدمای ساده فکر کنن خبریه

به نظر من هر چهار کاندیدا صلاحیت ریاست جمهوری رو نداشتن ....

1...میر حسین موسوی ...چیزائی که من می دونم ...قبلا نخست وزیر بود

بعدش استعفا کرد ....زمان نخست وزیری  خیلی کارا کرده که الان می زنه زیرش

پیکان سوار می شه (چه ربطی داشت) رئیس فرهنگستان (  فارسی را پاس بداریم)

بوده ...خیلی سر به زیر و با ادبه (به قول پدرم بترس از کسی که سر به زیر دارد)

زنش از خودش بهتر بلده رئیس جمهور بشه...اصلیتش ترک زبانه( ترک جماعت

خیلی جوگیر می شن وقتی هم می گیرن دیگه ول نمیکنن کلا خاصیت کش رو دارن)

تهران زندگی همراه با نوستالژی و هنر و از این حرفا داره...زیادی احساس خطر می کنه

و تخیلات جالبی داره ...ووووو

محمود احمدی نژاد....سال 59 ازدواج کرده ...اصلیتش مال سمنانه...پدرش آهنگر بوده

می خواد دنیا رو تغییر بده( تغییر از خودت شروع می شه) ...اعتماد به نفس کاذب داره

قبلا فرماندارو استاندارو شهردار بوده ....قیافش اصلا به رئیس جمهور نمی خوره ( مهم نیست)

از وقتی اومده می گه می خوام با مفاسد بجنگم ....نون و نمک هاشمی و رفقاش رو خورده و نمکدون

شکسته ...ساده حرف میزنه و اهل تشریفا ت نیست (از نوع زیادی)...دل روستائی های محترم رو برده

حقوق پدرم رو زیاد کرده ...اونم فکر می کنه متخصصین خوبی اطرافش هستن و راه درست همینه که هست

کروبی ....پیری و معرکه گیری ....خان بنیاد شهید و حج و مجلس بوده ....200میلیون پول گرفت و بعدش

کلی خرابش کردن...می گه زیادی زحمت کشیده (اجرت با امام حسین)...ملا از نوع روشنفکر...

پول نفت رو قراره تقسیم کنه (همه باهم دوره سفره ی نفت یه لقمه نون و پنیر قابل نداره)

جوونا برین خوش باشین (ساسی مانکن بیداره)قراره همه چی تغییر کنه ( به غیر خود آقای کروبی)

کلا هم خدا هم خرما ( شما مشکلی داری )

محسن رضائی ....فرمانده پشت جبهه جنگ (جمع بشین باهم... برین !! جبهه...شما برین منم میام)

بعدش خان سپاه بوده ...بعدشم جائی که عرب نی انداخته(دبیر مصلحت نظام) ....

می گن پسرش سر به صحرا گذاشته (البته ازنوع آمریکائی) تفکر اقتصادی ...دورهم ...همه بیان

یه لقمه نون و کباب هست ...دلگیر نشین همگی متخصصین ....دولت سایه ...سایه تو سایه.....

کشور بشه نه تا ولایت هر ولایت یه خان هر خان یه خان دیگه ...و خان خانان جناب محسن خان

راننده ی امام بوده......خیلی مودبه ....کلا اهل قانونه ....مثل همه کاندیدا ها برنامه داره.....

هاشمی و رفقا و خاتمی و دوستان همه بیان.....کسی جا نمونه برا همه جا هست..........

..................................................................................................................

(تو کشورای پیشرفته معمولا کسی که رئیس جمهور می شه بعدش محترمانه می ره سراغ زندگیش...

اما تو ایران تا کسی اجل نیاد سراغش دست بردار نیست)

کلام آخر ....میزان قانون گرائی و احساس خطر و ادب جناب میر حسین این روزا توی خیابونا

مشخصه....میزان تغییرات جناب کروبی هم با انتخابات مشخص شد....جناب محسن خان هم

اندازه ی سایه ش با سکوت و سیاست یکی به میخ یکی به نعلش هویدا شد... اما آهنگر زاده ی

داستان ما بعد چهار سال دیگه مشخص می شه چقدر اهل عدالت بوده تا اینجا که چنگی

به دل نمی زنه..........

(عدالت = فراهم کردن محیط زندگی مادی و معنوی برای رسیدن به رستگاری)

(رستگاری = سیر تحول انسان به سوی کمال )

(کمال = از کجا آمده ام ...باید همون جا برم)

( همون جا = پیش خدا) 

(پیش خدا چه خبره = خبرا همون جاست ...خودت بری می فهمی )

+نوشته شده در یکشنبه سی و یکم خرداد 1388ساعت22:9توسط محمد |
افسانه ی شخصی

در زندگی هر آدمی قراره اتفاقاتی بیفته که از قرار معلوم بی دلیل نیست

آقای اینشتن در اواخر عمرش می گه (بعد این همه تحقیق و مطالعه

به این نتیجه رسیدم که هیچ چیز تو دنیا اتفاقی و شانسی نیست )

وقتی چشمام رو باز کردم همه جا تاریک بود صدای قطرات بارون

همراه جر جر چیزی که برام مبهم بود یه چیزی داشت روی صورتم

حرکت می کردمزه شوری تو دهنم بود... مثل خوابی که دوست نداری بیدار بشی یا اون موقعی که

خیلی خوابت می یاد چشمات می سوزه و تو هی سعی می کنی باز نگهشون

داری ...انگار از آسمون آویزونت کردن نمی دونی بالا کجاست پائین کدوم وره

دستام شل شده بود از لای پنجره ی شکسته آب بارون رو صورتم می خورد قلقلکم

می گرفت اما هنوز یه چیز با حرکتش... صورتم رو گرم می کرد...مزه ی شور...

دوست داشتم بخوابم اما یاد بارون همراه یه جر جر مبهم و صدائی که بهم می گفت

اینجا کجاست... کم کم داشت صدا های دیگه ای اضافه می شد مثل صدای دو تا آدم

خدایا فردا چقدر کار داشتم مدرسه امتحان ... باید داروهای عمه ام رو می گرفتم

بابام ...مامانم ...اون روز پدرم رو بغل کرده بودم... من همیشه برا مادرم یه شعر می خوندم

مادرمن مادر من ...تو یاری و یاور من ....مادر من چه خوبه ...قدر منو می دونه

موتور اسکوترم چقدر واسه خریدنش حرص خوردم ...قراره شام خونه باشم حتما

مادرم غذای خوبی درست کرده ....اما همه چیز تموم شده... باز صدای اون دونفر

یه جور لهجه ی کردی دارن نمی فهمم دارن چی می گن من خوابم می یاد خیلی

دوست دارم زود همه چیز تموم بشه اما ...یه صدای آرومی تو گوشم گفت( اینجا آخر

قصه ی تونیست تو زنده می مونی ) مرد زیر بغلم رو گرفت و منو کشید بیرون

پسرم نگران نباش ...شما تصادف کردین...

ضربه ی مغزی ....کما ....پلاتین سی سانتی ....پائی که فقط می شه باهاش راه رفت

تنها به خاطر از دست دادن چیزی می ترسیم که داریم افسانه ی شخصی ما تنها دارائی

ماست هنگامی که آن را فراموش کنیم بزرگترین دروغ جهان را باور کرده ایم ..

+نوشته شده در پنجشنبه دهم اردیبهشت 1388ساعت0:12توسط محمد |

معلم فیزیک وقتی در چشمان بچه ها خواند که ما چیزی از درس خشک و تئوری

نفهمیدیم گفت عوامل بدبختی سه چیزه:

۱.فکر کردن ۲.تلویزیون ایران ۳.منتظر باشیم کسی به ما کمک کن

فصل امتحانات نزدیکه امیدوارم بتونم کارنامه ی خوبی تحویل بابام بدم

کمی تو فیزیک مشکل دارم اما می دونم که موفق می شم ..............

امروز کتاب کیمیاگر نوشته ی کوئلیو رو خریدم توصیه می کنم

حتما بخونین چند صفحه ی اولش که خوندم دهنم آب افتاد معرکست

می دونم الان وقت کتاب غیر درسی خوندن نیست اما شما نمی دونین چه حالی داره

کتاب دیگه ای  که می خوام معرفی کنم اسمش هست (مرشد و مارگریتا)نوشته ی بولگاکف

ترجمه آقای میلانی ....این کتاب از آثار جاودانه ی تارخ ادبیات جهان محسوب می شه

قصه شم اینه که این آقای بولگاکف 12 سال آخر عمرش تصمیم می گیره کتابی بنویسه

آقای استالین که دل خوشی از بولگاکف نداشته خیلی دوست داشت سر ایشون رو زیر آب کنه

بولگاکف هم کتابش رو مخفیانه نوشت بعدشم که دید کار زیادی تو این دنیا نداره زحمت استالین

رو کم کرده خودشون تشریف بردن اون دنیا .....بله بعد اینکه استالین هم خسته شد و دنبال

بولگاکف راهی اون دنیا شد کتاب مرشد و مارگریتا چاپ شد ...می گن بازار سیاهی درست

شد اون سرش ناپیدا همین قدر بگم که برا توضیح و تفسیر و خلاصه ایول کارت درسته ی

این کتاب در حدود صد تا کتاب نوشته شد بلاخره ملت باید نون بخورن نمی شه که یکی بیاد

یه کتابی بنویسه بعدشم تنها خوری ....

رو جلد کتاب کیمیاگر ...تحقق بخشیدن به افسانه ی شخصی یگانه و ظیفه ی آدمیان

است همه چیز تنها یک چیز است و هنگامی که آرزوی چیزی را داری سراسر کیهان

همدست می شود تا بتوانی این آرزو را تحقق بخشی ...

+نوشته شده در دوشنبه بیست و چهارم فروردین 1388ساعت1:4توسط محمد |
روزهائی که می آیند

این روزا اگه به مردم دقت کنین حتی به خودتون متوجه یه نوع

اضطراب و استرس میشین ...دلهره ی عجیبی سراغ آدما می یاد

تا لحظه ی تحویل سال شاخص نگرانی و دلهره صعود می کنه اما

بعد اینکه صدای توپ رو می شنوی و آیه ی معروف خونده شد

انگار آب سرد ریخته باشن رو سرت.... همه چیز تموم می شه

یک سال گذشت ما دیگه عقب برنمی گردیم ...جز تجربه ...خاطره

یه سری تصویر ...ما هر چقدر عمر داشته باشیم یک سال به موعد رفتن

نزدیک شدیم ....شاید سال پر درآمدی داشتی یا موفقیتی در تحصیل....

شاید تو این سالی که گذشت بهتر شدی.... ممکنه رذائل اخلاقی هنوز داره

آزارت می ده ....شاید عزیزی از کنارت رفته ...تعداد این شایدها به اندازه ای

زیاد هست که بگم دیگه مهم نیست همه چیز تموم شده ..................

+نوشته شده در سه شنبه بیست و هفتم اسفند 1387ساعت17:26توسط محمد |
روزهای به یاد ماندنی

سلام

روز آخر نمایشگاه بود اینقدر خسته شدم که خوابم نبرد

درونم پر شده از حرفای نگفته ...دارم قطعه ای از موسیقی فیلم

 دوست داشتنی ترین آهنگسازم رو گوش می کنم

انیو ماریکونی ...تنها اهنگی که هیچ وقت از گوش کردنش سیر نمی شم

تقریبا همه قطعاتش رو با زحمت زیاد جمع کردم ....

یادم می یاد وقتی 12 سالم بود پول تو جیبی های مختصرم رو جمع می کردم

و به جای کتاب نوار کاست ونجلیز و موتسارت و بتهون می خریدم همه منو مسخره

می کردن سعی می کنم بعضی قطعات خوب رو براتون بذارم حالا آرشیو بزرگی از

موسیقی بدون کلام دارم معتقدم موسیقی به کلام نیاز نداره ...

امروز یه دسته گل زیبا برای پدرم خریدم که خیلی خوشش اومد هفت هزار تومن برام

آب خورد اما ارزشش رو داشت ...پدرم خیلی دوست داشت پسر داشته باشه بعد خدا منو

بهش داد پدرم می گه پسر نعمته دختر رحمته ...رحمت خدا منت نداره اما نعمتش سوال داره

چهار خواهر دارم که خیلی بهم محبت می کنن همشون ازدواج کردن و کار می کنن پدرم

عقیده داره دختر باید بتونه رو پای خودش بایسته... اونا درس خوندن اونم با وضعیت مالی

بدی که خانواده ی ما داشت یکی از اونا دبیر عربیه دومی زبان تدریس می کنه

و خواهر دیگم مسئول تحصیلات تکمیلی دانشگاهه...بچه های اونا به جای مهد

خونه ما می مونن و من ساعاتی از روز بچه داری می کنم اونم از بچه ی 10 ماهه

و یک ساله و بعضی مواقع خواهر زاده هفت سالم...راستش تو این مدت  چیزای زیادی

از بچه داری یاد گرفتم من عاشق بچه ها هستم از بازی کردن با اونا خسته نمی شم

ساعاتی از روز هم درس و مشق....امروز یاد گذشته ها افتادم گرچه حالا وضع مالی خانواده

خوب شده اما من و خواهرام هیچ وقت روزای سخت رو فراموش نمی کنیم ....

یه خونه ی پنجاه متری که دو تا اتاق داشت ...اونم تو یه محله پرت ...موقعی که مادرم

برنج درست می کرد چقدر خوشحال می شدیم ماهی یه بار گوشت می خوردیم من شکلات

خیلی دوست داشتم اما فقط عیدا می تونستم هر چقدر دوست دارم شکلات بخورم

اون موقع هفت سالم بود ما هیچ وقت اعتراض نمی کردیم کسی هم از وضع زندگی ما

خبر نداشت وقتی به اون دوران فکر می کنم خیلی چیزای خنده دار یادم می یاد

مثلا وقتی مهمون می یومد یا یکی مریض می شد یا وقتی خواهرم نونای خشک رو

برشته می کرد و عوض شیرینی بهم می داد من چقدر خوشحال می شدم خانواده من

خیلی تعصب داشتن کسی از اوضامون با خبر نشه چون این طوری غرور پدرم شکسته نمی شد

بعضی شبا زیر پتو گریه می کردم چون فکر میکردم پدرم و مادرم خیلی سختی می کشن

صبح وقتی بیدار می شدم از زیر بالشم سکه ی 10 تومنی رو که پدرم گذاشته بود

با خوشحالی بر می داشتم بعد اونو داخل جعبه فلزی سوهان قائمش می کردم تا

بتونم باهاش کتاب بخرم ...دو تا سیم که سرش به لامپ کوچیک وصل میشد و با یه

باطری قلمی روشن می شد شبا کمکم می کرد زیر پتو کتاب سفر به ماه رو بخونم

چه لذتی داشت......... من و گاهی خواهرام یواشکی سری به محله ی قدیمی می زنیم

از کنار خونه سابق رد می شیم و به گذشته ها فکر می کنیم حالا اوضاع خیلی فرق کرده

خاطرات زیادی از اون روزا دارم ....فکر می کنم هر کدومشون می تونه مثل داستان های

مجید بشه ....شاید روزی برسه که دوست داشته باشم بیشتر از قصه های زندگیم بنویسم

 

 

 

+نوشته شده در شنبه بیست و چهارم اسفند 1387ساعت2:22توسط محمد |
نمایشگاه بهاره 2

 

امروز نمایشگاه شلوغ بود البته بعضی غرفه ها فروش جالبی ندارن

به نظرم موقعیت سنجی خوبی نداشتن و اجناسی رو عرضه می کنن

که مشتری تو این اوضاع رغبتی به خرید اونا نداره

1...بالاترین فروش مربوط به غرفه شکلات و اغذیه ازجمله پفک های جدید ...نوشیدنی ها

لواشک و کلا چیزای خوردنی

2...کمترین فروش مربوط به پوشاک و چیزای تجملیه فکر می کنم علتشم اینه که

این اجناس مرغوب نیست و هر کی جنس بنجور داشته ریخته نمایشگاه ....

3...امسال کیفیت نمایشگاه خیلی پایین بود و اگه برای خرید لباس و آجیل می رین

و مشکل پسند تشریف دارین بهتر فقط برای تفریح برین نمایشگاه ....................

بلندگوی نمایشگاه آهنگهای لایت می ذاره و برای پخش اگهی یعنی مثلا بگه

فلان غرفه آخرشه 2500 برای هر بار گفتن می گیره .............

بیرون نمایشگاه هم شده محل تجمع دستفروشان محترم از لباس گرفته تا مواد

محترقه و جالبه وقتی از کنارشون رد می شی بهت می گن از نمایشگاه نخر

بیا از ما بخر که ارزونتر می دیم .......................................

امروز اینقدر کمربند فروختم که دیگه پول تو جیبم جا نمی شد فکر می کنم

امسال پول خوبی گیرم بیاد از شنبه نمایشگاه بهاره طارم برگزار می شه

کمال گفت اگه دوست داشته باشم می تونم یه هفته دیگه براش کار کنم

من نمی دونم چرا هر چقدر از پول فرار می کنم برعکس اون مثل سگ

دنبال منه واسه هر روز نمایشگاه قراره 20000 تومن بگیرم با یه هفته

اضافه کاری چیز خوبی می شه اما نمی دونم با پولم چیکار کنم

واقعا یکی از دغدغه های من خرج کردن پوله ....شاید به نظرتون

خنده دار باشه اما به چیزی احتیاج ندارم شاید بلد نیستم جوونی کنم

استعداد خوبی توی بازار دارم همه اینو بهم می گن طوری با مشتری حرف

می زنم که نمی تونه بگه نه ....حتی کمال یکی از مغازه های توی بازار

رو قرار بود بهم بده تا کاری شروع کنم اما من خیلی دوست دارم درس بخونم

گرچه می دونم اگه دنبال کار بازار برم خیلی موفق می شم اما من دنبال پول

زیاد نیستم ....................................................................

پاس کردن حسابان و فیزیک برام کابوسی شده باید نمره بالائی بیارم

سال بعد هم پیش دانشگاهی هیچی به اندازه نشستن تو کلاس درس

برام لذت بخش نیست اینم از عجائب خصوصیات منه .......

اما برگردم سراغ نمایشگاه ....کاسب باید چشم پاک باشه و سر وگوشش

نجنبه اما بعضی ها واقع شرم ندارن اینقدر بد لباس می پوشن و یه جوری حرف می زنن

که آدم دلش می آد تو دهنش من با تمام قدرت با دیو نفسم می جنگم اما باعث خجالتم

که بگم دیگه تو خواب اختیارم دست خودم نیست ومثل امروز که حموم رفتنی شدم

خیلی فکر خودم رو کنترل می کنم چون معتقدم همه چیز از اونجا شروع می شه

سال پیش آمل مغازه پسر خالم کار می کردم البته ایام تعطیل.... اونجا تجربه زیادی

کسب کردم اتفاقاتی هم برام افتاد که خیلی جالبه سر فرصت تعریف می کنم

خدایا به من قدرتی بده تا همیشه پاکی خودم رو حفظ کنم ..................

 

 

 

 

 

+نوشته شده در پنجشنبه بیست و دوم اسفند 1387ساعت0:29توسط محمد |
نمایشگاه بهاره

سلام

امشب خیلی خستم راستش تو نمایشگاه بهاره امسال به دعوت

آقا کمال قرار شد کمکش کنم از ساعت دو بعد ظهر تا یازده شب

سرپا بودم ....غرفه کمال خیلی شلوغ می شه و جواب این همه

آدم رو دادن مثل جا به جا کردن سنگ می مونه ....خلاصه ملت تو این

ایام تب خرید دارن ...امروز تو نمایشگاه اتفاقی افتاد که باعث وحشت مردم شد

طبق معمول دو تا جوون خام از نوع نپخته چاقو کشی کردن و کل نمایشگاه

کاسپین رو ریختن به هم ...من که سرم به مشتری گرم بود تا سر رو بلند کردم

دیدم یه جوون تقریبا 18 ساله که انگار خواستن سرش رو ببرن خون از گردنش

جاریه ...آقا کمال گفت باید کل ماجرا رو از آقای دربانی پرسو جو کنم اما قبلش

مشتری ها همه اتفاقات رو مثل یه خبرنگار حرفه ای دادن

خانمی که یه بچه ی 4 ساله داشت وقتی جلوی غرفه ما ایستاد شروع کرد

به ناله و نفرین و تعریف ماجرابعدشم گفت بچه من اینقدر ترسیده که

حتی نمی تونه حرف بزنه....مشتری بعدی اتفاق رو بهتر تعریف کرد

دو تا جوون احمق که دعوا می کنن و یکی از اونها چاقوش رو

در می یاره و با کمال تاسف... گردن اون یکی جوون رو به قصد بریدن

زخمی می کنه ...ماموران هم طبق معمول مشغول رصد اوضاع

از بالای نمایشگاه کاسپین بودن و تا اون هیکل چاق و شکم گنده شون

رو تکون بدن پسر بیچاره به شدت زخمی می شه جالب اینجاست

که وقتی آقایون حراست فرد چاقو کش رو می گیرن همون طوری بدون دستبند

می برن به گوشه ای تا بعد ببینن چه فکری یه کله ی مبارکشون می رسه

و فرد خاطی هم با استفاده از موقعیت شیشه ی نمایشگاه رو می شکنه و الفرار

...............................................................................

البته نترسین چون طرف رو گرفتن اما برای من جای تاسف داره که

بین زن و بچه ی مردم که برای خرید شب عید اومدن همچین اتفاق

بدی بیفته که باعث ترس و وحشت عمومی بشه .....................

حالا اون وسط خبرنگار سیمای زنجان هم با چادر چاقچولش

اومده ببینه چه خبره که واسه شبکه ی روستائی زنجان خبری

تهیه کنه ..........اما راستش این اتفاق باعث خنده ی من شد

عکس العمل آدما خیلی جالب بود بعضی ها اینقدر ترسیده بودن

که اون غرور و شخصیت کاذبشون رو به کل فراموش کرده

و دیگه خبری از اون فیس و افاده ها نبود ...............

راستی غرفه ی ما روبروی غرفه ی شرکته بهنوشه و تنها غرفه ای

هستش که کمربند می فروشه به هر حال اگه اومدین کمربند ها رو محکم ببندین

..................................................................................

منتظر پست بعدی در مورد نمایشگاه باشین با جرئیات

+نوشته شده در سه شنبه بیستم اسفند 1387ساعت1:49توسط محمد |
بحران اقتصادی

 

حتما شما هم این روزها این کلمات رو زیاد می شنوین دوست ندارم

در مورد چیزی که تخصص ندارم نظر بدم یا بحث کنم برعکس مردم

عزیز ایران از دم خروس گرفته تا فی فرحزاد نظر می دن

مثلی تو زبان ترکی هست که می گه برای مرغ عروسی یا عزا

فرقی نمی کنه چون بالاخره باید بره وسط سفره....نمیدونم چی سر آدما اومده

انگار کسی حس سیری نداره طرف خونه داره ماشین داره شغل داره

حالا فکر نکنین بنده با کار و فعالیت و پیشرفت مخالفم نه عزیز ...

راستش دارم فکر می کنم هدف زندگی یک انسان منحصر بشه

به این حرفا چی می شه ............................

شهر زنجان از لحاظ کاری و اقتصادی وابستگی زیادی به قیمت

زمین و مسکن داره چون تو این شهر شغل دیگه ای که بتونه شما رو

گارانتی کنه وجود نداره به جز چند تا کارخونه و شرکت چیز دندون گیر دیگه ای

نیست تا پاسخگوی بیکاری جوونای این شهر باشه ادارات و سازمانهای دولتی

بحثشون جداست اونم با این وضعیت استخدامی ...کشاورزی استان هم دست

روستائیان امامزاده ای این شهره که مال عهد بوقه و همونا رو سیر کنه جای شکر داره

شغل آزاد هم ریسک سرمایه گذاری داره که بماند منحصر می شه به خیابان سعدی ..

زمانی قیمت مسکن و کرایه ها اونقدر بالا رفته بود که به قول پدرم آخه این شهر چی داره

که بالا شهرش قیمت خونه ها برسه به چند میلیارد ...

پدر من یه بازنشسته ی ساده ی تامین اجتماعی که فرقی به حالش نمی کنه

قیمت زمین یا خونه .... دغدغه شاخص سهام و کلی مزخرفات دیگه

امروزی رو داشته باشه پدرم به تنها چیزی که اهمیت می ده گلهای تو

خونه و رسیدگی به باغچه ی تو حیاطه ...از اولش هم این طوری بود

اون هیچ فرقی نکرده ...عقیده پدر در مورد تربیت خیلی جالبه

می گه لازم نیست به بچه بگی چی کار بکنه یه پدر اگه خودشو تربیت کنه

رذائل اخلاقی رو ترک کنه و نیک نهاد بشه فرزند هم در مسیر پدر قرار

می گیره ...داستان زندگیش با رنجها ی زیادی همراه بود وقتی دوازده سالش بود

پدر و مادرش رو از دست می ده تقدیر اونو به تهران می بره سی سال توی بازار تهران

 کار می کنه وضع مالیش خوب می شه مغازه پشت مغازه اما انقلاب باعث می شه

 اون همه چیزش رو از دست بده گر چه ثروتش رو از دست داداما زندگی چیزای دیگه ای

بهش داد اون عاشق معلم شدن بود برای همین سه تا از دختراش الان معلم هستن

 حالا احساس می کنم دوست داره بشینه و ساعتها به گلهای تو باغچه

نگاه کنه پدرم میگه کلاغ اگه هزار سال هم عمر کنه یه روز به آخر سفرش می رسه......

+نوشته شده در شنبه هفدهم اسفند 1387ساعت15:47توسط محمد |
هراز

هرگز صدای خود را این چنین واضح نشنیدم چنین پر معنا و گویا

قلب مادر طبیعت تاریک است من نیز در عمق وجود تاریکم ....

چه زود گذشت باز دلم هوای خیابان هراز کرده با آن چنارهای کهنسال

...کوچه های خلوت ...نغمه ی جیر جیرکها ...خانه های بزرگ پر از درختان نارنج

افسردگی ها و سیگار کشیدن های دزدکی ...کاش در کوچه پس کوچه های هراز

آن هنگام که ابرها هوایش را مه آلود می کند گم می شدم ...

راستی آن پسرک که خانه اش با رود هراز چند قدمی فاصله داشت هنوز

زیر باران یاد من هست ...نمی دانم باز هم برای خرید شلوار پول کم آورده

یا پدرش در اوهام اعتیاد با او چه کرده روزهای سخت زندگی همیشه بهترین لحظات عمرم بودند....

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت20:2توسط محمد |
کپی

از کپی برداری یا نوشتن مطالب سایر سایتها و وبلاگها متنفرم

عقیده من اینه که هرکس باید خودش بنویسه متاسفانه امروزه

تو فضای مجازی کسی چیزی بلد نیست بنویسه همش از روی

دست هم کپی می کنن نمی دونم این کار چه ثمری داره..

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت19:25توسط محمد |
چهارشنبه سوری

شب یلدا...عید نوروز...چهارشنبه آخر سال

اگه دقت کنین تو همه ی این جشنها یه چیز مشترک وجود داره

بله دور هم جمع بشیم گل بگیم گل بشنویم و فرت فرت بخوریم

آجیل شیرینی شکلات شام بابا بسه ...ملت خسته شدن بالاخره

اگه مسلمون هم باشی اجدادت آتیش پرست بودن ...همین کفار ملحد

اونور آب رو ببین تو جشن بالماسکه خودشون رو شکل شیاطین

می کنن و کلی حال می کنن... آخه جشن همش شده فقط بخور بخور

چه اشکالی داره ملت آتش روشن کنن از روش بپرن و کلی ترقه و فشفشه

در کنن بعدشم یه عده بیان بگن این چه کاریه آقا تربیتت کجا رفته آدم بشین

آتیش بازی همه جای دنیا رسمه به ما که رسید جیز شد.................

آخه شما بگین زنجان فسقلی چی داره ....نه بابا پارک جنگلی داره

موزه رخت بشور بساب داره مردان نمکی داره موزه آق محمود که

هست و کلی جاهای دیگه ...کلی روستا با امامزاده داره.............

ولی هر چیزی جای خود داره ............................................

ولی گفته باشم فقط شب چهارشنبه ...مثل بعضی ها نباشین که از دو ماه

مونده تا آخر عید فرت فرت ترقه بسه دیگه... ما ایرانیا شور همه چیز در می یاریم

+نوشته شده در جمعه شانزدهم اسفند 1387ساعت12:41توسط محمد |
من عربم عرب از من نیست

می گویند بسیار گشاده دست بود ابن كثير ازعلماي اهل تسنن روايت كرده كه امام (ع) غلام سياهي

 را ديدكه گرد ناني پيش روي خود نهاده و خودش لقمهاي از آن ميخورد و لقمه ديگري را به سگي كه

 آنجا بود ميدهد. امام (ع) كه آن منظره را ديد به او فرمود: انگيزه تو در اين كار چيست؟

 پاسخ داد:من از او شرم دارم كه خود بخورم و به او نخورانم امام (ع) به او فرمود:

 از جاي خود برنخيز تا من بيايم!سپس به نزد مولاي آن غلام رفت و او را با آن باغي

 كه در آن زندگي ميكرد از وي خريداري كرد،آنگاه آن غلام را آزاد كرده و آن باغ را نيز

 به او بخشيد به را ستی تصور این مطلب از عرب آن زمان که نه در دوران ما هم

سخت است اگر اهل بیت رو از تاریخ و جامعه ی عرب بگیرین چیز

دندون گیر دیگه ای ندارن ......

+نوشته شده در چهارشنبه هفتم اسفند 1387ساعت12:16توسط محمد |
امید

چه زیبا بود روزهای بی خاطره ی عمر ...از آن لحظه عمرم را گرفتی

و کالای بی ارزش زمان را پیشکش کردی ...آن وقت که تنهائی را با من

تقسیم کردی سهم بی کسی را به من دادی ...امید روح انسان راموعظه می کند که با

طبیعت هماهنگ شود...................................................................

حتما یادتون هست ماجرای آقای xxx که باعث شد دانشگاه مهجور زنجان

سر زبونا بیفته ...خواهرم که مسئول یکی از بخشهای مهمه دانشگاه تعریف دیگه ای

از ماجرا داشت ...زنجان جامعه ی کوچیک و بسته ای داره ...یک شهر مذهبی که

از تعداد مساجد ...عزاداری ها ...از همه مهمتر محافظه کاری در حد افراط آدماش

و خیلی فاکتورهای دیگه می شه اینو فهمید...مهاجرت گسترده ی روستائیان به شهر

که به واقع نبض جریان اقتصادی استان ... پست های کلیدی در ادارات و غیره

رو در دست دارن... بگذریم که این شامل همه ی روستائیان عزیز نمی شه

اشتباه نکنین در این پست اصلا نمی خوام خصوصیا ت شهرمون رو حلاجی

کنم...یکی از چیزایئی که تو جامعه ی ما تابو که نه یه چیزی تو مایه های

حیس !! حیس!! کسی نفهمه !!! آبروم می ره !! شکمم رو سفره بکنن ولی

آبروم نره!!!! ....حالا ربط این مسائل با قضییه دانشگاه چیه .........

دقیقا مثل پازل می تونین این موارد رو کنار هم بزارین تا شکل درستی

نه از وضعیت آقای xxx بلکه از خانواده ایشون دستتون بیاد در واقع

ایشون فقط خلع خدمت شد و احیانا چند ضربه شلاق و کمی دوری از

محل زندگی اما به نظرتون زن و بچه این آقا وضعیتشون بدتر نیست حرفم با کسانی که

توی همچین جامعه ای که از آبرو تعبیر به زیر شکم می شه نه فضیلت های اخلاقی

فهمیدن این مطلب که معاون دانشگاه با دانشجوئی رابطه داره اونم توسط چند تا دانشجو

معرکه ای درست می کنه که از داخلش افسردگی و پیشان سفیدی زن و بچه ی این آقا

در می یاد... نجابت و خوبی ...صداقت و یکرنگی و خصلت های حسنه ی خانم ایشون

زبانزد همست ...البته داستان به اینجا ختم نمی شه موارد دیگه هم هست که

دامن علمای شهر رو می گیره که از گفتنش معذورم چون هنوز به زندگی علاقه دارم!!!!!!؟؟؟؟!!!!

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت13:34توسط محمد |
خانه ای که پیر شد

یادش بخیر خونه های بزرگ محله ی هفت پیچ...یاد استاد منزوی افتادم

یاد پیرزن همسایه... یاد درخت تبریزی های آقا هاشم ...این روزا کوچه حکیمیان

شده محل ساخت و ساز آپارتمان ...گرچه حالا کسی طالب این خونه ها نیست

و قیمتشون از یک میلیون رسیده به متری 400 یا 500 ...

بهتره بگم خیابون نه کوچه ...محله ی ما شده میانبر برای کسانی که می خوان

راهشون کوتاه تر بشه ...این کوچه ها دیگه اون صفای قبلی رو نداره ...

خونه ی قدیمی ما هم داره نفسای آخرش رو می کشه ...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت2:52توسط محمد |
تذکر
لطفا مطلب پائین رو به ترتیب شمارش بخونین...
+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت2:31توسط محمد |
نظم نیست انگار3

من می خوام واقعیت تلخی رو براتون بگم که ممکنه اولش براتون مسئله ای نباشه

ولی اگر شما هم مثل من سنگ های وانکنده با خودتون دارین کمی تامل برانگیزه

همه این زندگی که ماداریم و چیزائی که تو پست قبلی گفتم می خوان ما رو سرگرم کنن

تا واقعیت مهمی رو فراموش کنیم انسان موجود ی که ذاتا دوست داره واقعیتها رو نادیده

بگیره ...البته دلایل زیادی داره ...به آدما دقت کنین همشون از صبح تا شب دنبال

چیزای مشترکی هستن ...خونه ...ماشین...پول...درس و تحصیل(از نوع پاس کردنش)

زن ...(مورد عکسش هم صادقه...منظورم ازدواجه) بزرگ کردن بچه ...خرید...خوردن

خوابیدن..لذت بردن...خلاصه همه یا اکثرشون (خودم رو جزوشون می دونم) ...

دنبال آرامش و آسایش بیشتریم ...این حقیقت زندگیه امروزیه ما آدماست حالا

مذهبی غیر مذهبی هم نداره ...هیچ کس دنبال رستگاری نیست شما می دونین چرا؟؟؟

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت1:21توسط محمد |
نظم نیست انگار2

شما ممکنه دانشجو ...شاغل ...محصل...یا ...یا بیکار باشین فرقی نمی کنه

بزارین حدس بزنم ...شما تی وی نگاه می کنین یا شاید ماهواره ...روزی

چند ساعت یا دقیقه با کامپیوتر و اینترنت ور می رین...بلا شک می خوابین

غذا می خورین ..بعضی لحظات اگه فرصتی شد فکر هم می کنین ...

روزنامه می خونین با دوستان و اعضای خانواده گفتگو و معاشرت می کنین

 ...درس می خونین ....مطالعه می کنین در محل کارتون با آدما سرو کله می زنین

 ...خرید می کنین و تفریح یا ورزش هم می کنین حالا ممکنه بپرسین این همه

 مزخرف بافتی که چی رو بگی ...پست بعدی...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت1:18توسط محمد |
نظم نیست انگار1

دقیقا یادم نیست اما وقتی فیلم هائی مثل ماتریکس یا رستگاری در شاوشنگ

 (اگه اشتباه نوشتم بگین)...دور افتاده... ذهن زیبا ......مسیر سبز یا

بهترین اونا که فیلمی بود به نام طبقه ی سیزدهم ...بگذریم که سفر های

 متعدد و آشنائی با فرهنگهای مختلف ...آدمائی که مثل من فکر نمی کردن

 و خیلی تجربه های حسی و بصری دیگه من به نتیجه ی وحشتناکی رسوند

 که قصد دارم در این مورد بیشتر بنویسم ...(نظم نیست انگار)

...یک چیزی تو مایه های روزمرگی ...اگه می خواین بیشتر

بدونین پست بعدی رو بخونین ...

+نوشته شده در دوشنبه پنجم اسفند 1387ساعت1:12توسط محمد |
کودکانه

چه زود گذشت روزهای بی قراری.... جای دستهایت خالیست.....

دست در دست هم......زیر باران دویدن با دهان باز......

رو به آسمان فریادزدن........ انتهای کوچه ی آفتاب رودخانه ی

کوچکی می گذرد ....کنار آن پل چوبی ....حرفهای در گوشی.....

صدای جریان آب هنوز می آید اما پل چوبی پیر شده....

من هم گاهی به یادت زیر باران می روم ....فریاد نمی زنم ..

دهانم را رو به آسمان باز می کنم و کنار پل چوبی پیر به یادت

گریه می کنم....حالا کسی نیست ....کوچه ی آفتاب خالیست..

.....صدای قدم های پاییز می آید ...چنارها منتظرند

از میدان قائم تا سر پل فاصله ای نمانده اما در خیابان

هراز زیر چنارها دویدن...صدای خش خش

برگ درختان را شنیدن ....یادم رفت....یادت رفت

تقدیم به نریمان رحمانی ...دوست عزیزم

(کوچه ی آفتاب...خیابان هراز ...میدان قائم ---از مکان های معروف آمل)

+نوشته شده در شنبه سوم اسفند 1387ساعت13:16توسط محمد |
امامزاده

جمعه ی چند هفته ی پیش خواهرم زنگ زد و گفت وسائل پیک نیک رو آماده کن

بریم بیرون منم از خدا خواسته هر چی دم دست بود برداشتم آذوقه یک هفته با کلی

خرت و پرت ...توی راه کمال (شوهر خواهرم) پرسید ؟؟ کجا بریم بهتره ...

هر کس نظری داد ولی از اونجائی که بنده در سخنوری و بستن دهن همه

تبحر خاصی دارم گفتم ...بی خیال گاوازنگ و اون سد مضحکش بشین...

جاده تبریز هم دیگه جلوه ای نداره ...پدرم گفت زنجان مگه جای دیگه هم

داره ...البته که داره ولی منظورش این بود که نزدیک شهر باشه و تا حالا ندیده باشیم

نظر من این بود که بریم سد تهم ....البته قبلا رفته بودیم اما دوست داشتم بیشتر با این

منطقه آشنا بشم....راه سد تهم از یک فرعی که از جلوی زندان زنجان می گذره شروع می شه

البته باید از گمرگ اسلام آباد (صفر آباد...به لیان شامپو هم معروفه...چیزی تو مایه های شهر فرنگ)

رد بشین ...توی راه تابلوای که روش نوشته بود امامزاده فلان نظرم رو جلب کرد به فاصله ی

چند صد متر یه تابلو کنار جاده که مشخص بود کلی هزینه بابتش سلفیدن...از جناب کمال پرسیدم

تا حالا نشنیده و ندیده بودم این ورا امامزاده بوده باشه ...همه ی خانواده اظهار تعجب کردن

پدرم که در شناخت روستائی های محترم زنجان پیشینه ای داره(نکته داره) گفت چه بهتر بریم

و از نزدیک این مکان رو زیارت کنیم هم فاله هم تماشا...کنار سد مناظر جالبی داشت

جاده همین طور ادامه پیدا می کرد نمی دونم اخرش کجا می رسه چند مدت پیش جاده آسفالت

تا کنار سد تهم کشیده شده بود...بلاخره به یک فرعی رسیدیم که نشون می داد راه امامزاده

از جاده اصلی جدا می شه ...مناظر این راه خیلی دیدنی تر بود جاده ی خلوت وسط تپه ها

راه پر پیچ و خم... وسط یه دشت زیبا...غر غر همه در اومده بود تابلوهای پشت سرهم

از نزدیک شدن به امامزاده خبر می داد بلاخره به حاشیه ی یک روستا

نزدیک شدیم که انصافا با رود خونه ای که از کنارش رد می شد خیلی دیدنی بود

بله حالا به نکته ای که توی حرفای پدرم بودپی می برین....وسط روستا

ساختمون که نه یه چیزی تو مایه های لونه ی مرغ ساخته بودن با سقفی

شبیه کلاه بوقی به رنگ سبز سیدی (نکته داره) یه قفل آویزی بزرگ هم

به درش زده بودن ...با دیدن این صحنه پدرم گفت بله اینه ؟؟؟!!!

بلاخره جهت جذب توریسم اشکالی نداره اگه امازاده ای در هر گوشه بنا بشه!!!

چقدر با افکار و احساسات مذهبی بازی می شه نمی دونم این همه نادانی و غفلت

تا کی می تونه ادامه داشته باشه ...ساختن امامزاده های دروغی ...خون گریه کردن علم

باز کردن شفا خانه ...معتاد بودن اکثر مداحان ...وارد شدن اونها تو کارای اقتصادی

مثل همین مورد آقای xxx که رسوائی اخیرش کلی سر و صدا کرد ...جالبه بدونین

موردی پیش اومد تا خونه ی این آقا ( اگه بگم کیه... همه شما می شناسینش ) رو ببینم

حداقل بالای 600چوب(میلیون) قیمت ملکش بود ...حالا دسته ی فلان جا توی ماهواره پخش

می شه خدایا ملت ما چقدر ساده و خوش خیالن ...از نزدیک با زندگی خصوصی این افراد

آشنا هستم و بیشتر تاسف می خورم چون شهر ما نسبت به این حرفا خیلی متعصبه

...یکی از نشانه های دو شخصیتی افراد میزان محافظه کاری اوناست ..........

در آینده بیشتر در مورد شهر و خصوصیات اخلاقی و مشکلات فرهنگی خواهم نوشت

در ضمن قصد دارم قسمت دانلود و عکس رو هم راه اندازی کنم ...به امید روزای بهتر

+نوشته شده در جمعه دوم اسفند 1387ساعت21:50توسط محمد |